منتخباتی از کتاب کودکی و . تولستوی
1 - ولی هیچ یک از اندیشه های فلسفی باندازۀ حکمت شکاکیت، که زمانی دمرا تا سر حد جنون کشانده بود، توجهم را به خود جلب نمی کرد . صورتهائی هستند که فقط چون من به آنها می نگرم نمایان می شوند، و همین که از اندیشۀ آنان فارغ گشتم آن صورت ها هم بی درنگ نا پدید می گردند . خلاصه این که اشیاء وجود ندارند، بلکه فقط اندیشه و نظر من در بارۀ آنها وجود دارد، با شلینگ هم عقیده شدم . حتی لحظاتی پیش می آمد که من به تأثیر این فکر مستمر به حدی از جنون می رسیدم که گاهی به سرعت به جهت مخالف می نگریستم، به امید این که خلأ را آنجائی که خود وجود نداشتم غافلگیر کنم، خرد، این محرک فعالیت معنوی آدمی، چه چیز نا چیز و محقری است ! خرد نا توان من نتوانست در آنچه غیر قابل نفوذ است، نفوذ کند . در کاری که از توان آن خارج بود، پی در پی معتقداتی که به خاطر سعادت زندگیم هر گز نمی بایست جرئت کرده دستشان بزنم، از دست دادم .
2 - تحسین و ستایش نه تنها در احساسات بلکه در عقل آدمی نیز چنان اثر نیرومندی دارد که به تاثیر مطبوع آن پنداشتم عاقلتر شده ام، و اندیشه های تازه یکی پس از دیگری با سرعتی غیر عادی در مغزم پدید آمدند . »
3 - شخص در جوانی هنوز به عقل ارج می نهد و به آن ایمان دارد، در نوجوانی هم نیروهای روح متوجه آینده است، و آن آینده به تاثیر امیدی که مبنی بر تجربۀ گذشته نیست و بر پایۀ سعادت خیابی آینده استوار است، به اشکال رنگارنگ و زنده و فریبنده جلوه گر می شود . و پندار ها و رؤیاهای مربوط به سعادت آتی در آن سن و سال خوشبختی واقعی را تشکیل می دهد . بحث ها بیشتر به ماورای طبیعت می کشید . من از دقایقی خوشم می آمد که اندیشه ها با سرعتی بیشتر، یکی از پی دیگری پدید می آمدند، و هر آن موهوم تر و کلی تر می شدند، و سرانجام به درجه ای از ابهام می رسیدند که زبان از بیان آنها باز می ماند، و شخص گمان می کرد که واقعا آنچه را می اندیشید به زبان می آورد، غافل از آنکه چیز دیگری می گوید . »
4 - بدیهی است که تحت تاثیر نخلیودوف بی اختیار شیوۀ زندگی و افکار او را پذیرفتم . ماهیت عقاید وی عبارت بود از پرستش آرمان نیکی وایمان به اینکه آدمی مدام باید کاملتر شود، و رسالت او جز این نیست و دران صورت اصلاح نوع بشر و امحای همۀ عیوب و بد بختی های انسانی کاری اسان خواهد بود . تنها خدا می داند که این آرزوهای پاک روزگار جوانی تا چه اندازه خنده دار بود و چه کسی برای تحقق نیافتن آنها مقصر است ؟ »
منتخباتی از کتاب ( هنر چیست ) تولستوی
1 - ولی بالت، در آن زبان نیم عریان حرکت شهوت انگیز انجام می دهند و به انواع حرکات شهوی بهم می پیچند، صرفا یک نمایش خلاف اخلاق است »
2 - بهمان سان که مردمی می اندیشند که منظور و کار غذا لذت بخشودن است، قادر نیستند معنی حقیقی تناول خوراک را دریابند . مردمی هم که فکر می کنند هدف هنر، لذت است، نمی توانند معنی و مقصد هنر را ادراک نمایند . زیرا – به فعالیتی که از ارتباط با پدیده های دیگر حیات واجد معنی می گردد، هدفی نا درست و انحصاری را که عبارت از لذت » باشد نسبت می دهند . انسان ها فقط آن گاه فهمیدند معنی غذا، تغذیۀ بدن است، که از منظور داشتن لذت بعنوان هدف این فعالیت، دست برداشتند . این موضوع در مورد هنر نیز صادق است . »
3 - برای اینکه هنر را دقیقا تعریف کنیم، پیش از همه لازم است که بدان هم چون یک وسیلۀ کسب لذت ننگریم ، ناگزیریم که هنر را یکی از شرائط حیات بشناسیم .
آن گاه که به زندگی این چنین نگریستسم، ناگزیریم ! ماگزیریم که هنر را یکی از وسائل ارتباط با انسانها بدانیم . »
4 - فعالیت هنر : بر بنیاد استعداد آدمی فرار دارد که انسان با گرفتن شرح احساسات انسان دیگر، از راه شنیدن یا دیدن، می تواند همان احساسی را که شخص بیان کننده و شرح دهنده تجربه کرده بود، وی نیز همان احساس را تجربه نماید . »
5 - هنر آنگاه اغاز می گردد که انسانی با قصد انتقال احساسی که خود آن را تجربه کرده است، آن احساس را در خویشتن برانگیزد و بیاری علائم معروف و شناخته شدۀ ظاهری بیانش کند . »
6 - بلکه هنر وسیلۀ ارتباط انسان ها است ، برای حیات بشر و برای سیر به سوی سعادت فرد و جامعۀ انسانی، موضوعی ضرور و لازم است . زیرا – افراد بشر را با احساساتی یکسان ، بیک دیگر پیوند می دهد . »
7 - اگر این احساسات، مردم را به آرمانی که دین تعیین کرده است، نزیکتر کنند و با آن موافق باشند وانکارش نکنند، خوبند . و اگر مردم را از آن آرمان برانند و با آن توافق نداشته باشند و انکارش کنند، بداند . اگر دین معنی حیات را در پرستش خدای یگانه و در اجرای ارادۀ او قرار دهد، هنری که احساسات ناشی از عشق ورزیدن به این خدا و احساسات منبعث از اعتقاد به قانون اورا انتقال می دهد، یعنی : اشعار مقدس پیامبران، مزامیر، روایات سفر پیدایش، هنری خوب و عالی است . »
8 - خوبی : عالیترین مقصد جاوید حیات ما است . مهم نیست که خوبی » را از چه راه بفهمیم ، آنچه باید گفت اینست : حیات ما جز کوشش برای وصول به خوبی یعنی سیر به سوی خداوند، چیز دیگری نیست . در واقع، خوبی » یک مفهوم اصلی و اساسی است که جوهر شعور ما را بر اساس متافیزیک تشکیل می دهد، مفهومی است که از راه عقل قابل تعریف نیست . خوبی چیزی است که هیچ چیز نمی تواند آنرا تعریف کند، ولی خود همه چیز را تعریف می کند . »
9 - تنوع احساساتی که ناشی از شعور دینی است، بی پایان است و همۀ این احساسات تازه اند . زیرا – شعور دینی جز نشانی از رابطۀ جدید انسان با جهان، در جریان نظام خلقت چیز دیگری نیست، و حال آنکه احساساتی که از میل لذت بردن سرچشمه می گیرند نه تنها محدودند، بلکه از مدت ها پیش آنها را کاویده اند و بیان کرده اند . بدین سبب، بی اعتقادی طبقات عالیۀ اروپا، آنان را به سوی هنری رهنمون کرده اند که از لحاظ مضمون بی اندازه فقیر است . »
10 - می اندیشم در این که احساساتی که به افراد گروه ما و زمان ما دست داده، سخت مهم و بس رنگا رنگ است، و حال آنکه در حقیقت تقریبا همۀ احساسات مردمان جرگۀ ما به سه احساس بسیار کم ارزش و ساده تقلیل مییابد، غرور- شهوت جنسی – افسردگی، این سه احساس و انشعابات آنها، تقریبا مضامین محصر هنر طبقات ثروتمند را تشکیل میدهد . »
11 - تمام جهان هنری اروپا و آمریکا از این افراد که دچار دیوانگی عشق اند تقلید می کنند . »
12 - موضوعات بزرگ هنری، فقط بدین دلیل بزرگ است که قابل فهم و ادراک همگانست . »
13 - کار هنر اینست : آنچه را که ممکن است در قالب استدلال و تعقل، نا مفهوم و دور از دست رس باقی بماند، مفهوم ساده و در دست رس همۀ مردم قرار دهد، معمولا وقتی انسان تأثری را که حقیقتا هنری » است می گیرد، تصور می کند این حالت را قبلا در خود احساس می کرده، اما از بیان آن عاجز بوده است . »
14 - هنر که روز به روز از لحاظ مضمون فقیر واز نظر شکل نا مفهوم تر شده، در آخرین تجلیات خویش خصائص هنر » را از دست داده است و جای خود را به اشباه هنر » سپرده است .»
15 - مرد هنرمند باید در سطح رفیع ترین جهان بینی عصر خویش جای داشته باشد، و احساس را تجربه کرده باشد، و رغبت و اشتیاق و فرصت انتقال آن را داشته باشد، و نیز در یکی از انواع هنر خداوند استعداد باشد . »
16 - در جامعۀ ما ، سه چیز بتولید آثار هنر تقلبی کمک می کنند . آن سه اینست:
1 – پاداش قابل توجهی که هنرمندان در راه آثار خود میگیرند ، و نتیجتا حرفه ای شدن کار هنرمندان . 2 – نقد هنری 3 – مدارس هنری . »
17 - هیچ چیز باندازۀ این حجت و اعتبار کلامی که ناشی از نقد هنری » است، به فساد و تباهی هنر کمک نکرده است . »
- در هر زمان تاریخی مشخص، و در هر یک از جوامع بشری، ادراک عالیتری از معنای حیات وجود دارد که افراد جامعه بدان دست یافته اند، و این ادراک عالیتر بزرگترین سعادتی را که جامعه در تکاپوی تحصیل آنست، تعیین می کند . این ادراک شعور دینی یک عصر و جامعۀ معیین است . »
19 - شعور دینی عصر ما از نظر مصداق کلی و عمومی آن، آگاهی بر این واقعیت است که سعادت ما، یعنی سعادت مادی و معنوی و فردی و عمومی وموقت و دائمی ما در حیات برادرانۀ همۀ انسان ها و در اتحاد محبت آمیز آنها ست . »
20 - کافی است همۀ آن داستانهائی را که با توصیفات شهوت انگیز، عشق را تشریح می کند، چه آنها که بسیار لطیفند . هم آنها که بسیار مستهجن هستند، و ادبیات اجتماع ما آکنده از آنهاست، تمام آن تصاویر . مجسمه هائی که بدن برهنۀ زن را نشان می دهند و تمام آن زشتی ها و پلیدی هائی که در عکس ها و آگهی ها آورده می شود بیاد آوریم – کافی داست همۀ آن اُپر ها، اوپرتها و تصنیف ها و آواز های عاشقانۀ و هرزه ای را که جهان ما از آن مشحون است، بخاطر آوریم تا بی اختیار باین فکر افتیم که هنر موجود، تنها یک هدف مشخص دارد، وآن اشاعۀ فسق و هرزگی تا آخرین حد امکان است . »
21 - شعور دینی عصر ما که عبارت از شناختن هدف زندگی عمومی و انفرادی در اتحاد انسان ها ست، بقدر کافی روشن شده است، فقط لازم است که مردم عصر ما، فرضیۀ مجعول ( زیبائی ) را که بر طبق آن، (لذت) هدف هنر شناخته شده است، به دور اندازند تا شعور دینی خود بخود راهنمای هنر روزگار ما گردد . »
22 - کافی است به پیرامون خود بنگریم تا بدانیم فعالیتی که شایستۀ دانش واقعی است، بررسی موضوعی نیست که نصادفا توجه ما درا بخود جلب کرده است، بلکه مطالعۀ این مطلب است که حیات انسانی، چگونه باید نظم و ترتیب یابد، یعنی آن مسائل دینی و اخلاقی و مربوط به زندگانی اجتماعی است که بدون حل آنها تمامی آگاهی ما از طبیعت زیان آور و بی معناست .
از این موضوع که دانش ما امکان استفاده از انرژی ابشار و به کار گماردن این نیرو را در کارخانه ها وساختن تونل را در دل کوه ها و امکانات دیگری از این قبیل را بما می دهد، بسیار شادیم و به خود می بالیم . ولی درد اینجاست که نیروی ابشار را در راه بهره وری بشریت به کار نمی بریم، بلکه آن را در راه افزایش سرمایۀ سرمایه داران، که اسباب تجمل یا افزار انهدام انسان ها را می سازند، بکار می اندازیم . »
23 - مسألۀ هنر بسیار بزرگ است : هنر حقیقی که دین وسیلۀ علم راهنمای اوست: باید این نتیجه را داشته باشد که همزیستی مسالمت آمیز انسان ها چیزی که اینک با وسائل ظاهری، بوسیلۀ دادگاه ها، پلیس ، بنگاه های خیریه، بازرسی کار وغیره دوام می یابد، از راه فعالیت ازاد و شادی بخش انسان ها بدست می آید . »
24 - هنر باید زور و تعدی را از میان بردارد . و تنها هنر است که از عهدۀ این کار بر می آید . »
25 – رسالت هنر در زمان ما، عبارت از این است که از حوزۀ عقل، این حقیقت را که سعادت انسانها در اتحاد آنها با یکدیگر است، به حوزۀ احساس انتقال دهد . و بجای زور و تعدی کنونی، ملکوت خدائی ویعنی سلطنت محبت را مستقر سازد. همان محبتی که در نظر همۀ ما عالیترین حیات بشریت است . »
نویسنده : اگر مفهومی از بشریت مانده باشد ؟
3 – منتخباتی از کتاب رستاخیز تولستوی
1 - و به این ترتیب آن دخترک بینوا بی آنکه از نهی وجدانی و قوانین عرفی اندک ملاحظه ای نماید، در این دنیای سرتاسر جنایت و فساد قدم نهاد . همان زندگانی پر از ننگ که صدها هزار ن گمراه نه به رضای نفس بلکه در تحت حمایت حکومت به تصور این که وسائل آسایش اهالی را فراهم می نمایند، در پیش گرفته اند همان زندگانی پر از بلا که سرانجام نود در صد دختران معصوم را بامراض دردناک و ناتوانی . عاقبت مرگ پیش رس مبتلا می سازد . »
2 - سراسر این تغییرات فاحش که در افکار و اعمال او به ظهور رسیده، ناشی از آنست که از آن پیش همۀ امور را با وجدان باطنی و ضمیر مستقل خود قضاوت می کرد، لیکن حالا با ترازوی افکار دیگران می سنجد . »
3 - هر چند در آغاز نیلیدوف در برابر این آزمایش وجدانی و ابتلای نفسانی مقاومتی می کرد، لیکن کشمکش باطنی و برای او بسیار دردناک می آمد. آنچه را به حکم وجدان خویش پسندیده و نیکو می دانست دیگران آنرا نا پسند و مکروه می شمرند، و بر خلاف هر چه به نظر وی زشت و نا درست می رسید مورد تحسین و تمجید همگان می گردید . عاقبت ناگزیر تسلیم عقاید دیگران شد و اعتماد بر نفس و امر قاضی وجدان را فراموش کرد . هر چند روی بر تافتن از آمر نفسانی خیلی نا گوار و سخت بود، اما این احساس لطیف چندان دوامی ننمود و هم در این زمان بود که نیلیدوف رفته رفته باستعمال دود و الکل نیز عادت کرد و هر وقت که سر زنش ضمیر روح اورا آشفته می ساخت به پناهگاه آن دو داروی هوش ربا پناه می گرفت، و به زور آن دو عامل مخدر خود را از دغدغۀ ضمیر فارغ می ساخت . »
4 - نیلیدوف مانند سایر مردم دارای دو وجود متضاد و دو روح متناقض بود : یکی وجود اخلاقی و روح انسانیت که تنها از نیکو کاری و صلاح اندیشه می نمود و اورا به طلب کارهای خیر که متضمن نفع و خدمت دیکران باشد بر می انگیخت . دوم وجود مادی و روح حیوانی، که می خواست برای لذت آنی و نفع عاجل خود سراسر عالم را فدا سازد . در این زمان آن خود پرستی و حیوانیت لگام گسیخته که ناشی از زندگانی در پطرزبوزغ و محصول زندگانی او در قشون روس بود، چنان بر وی استیلا داشت که اندک قدرتی برای روح انسانی او باقی نگذاشته بود . لیکن دیدار کاتیوشا آن احساسات لطیف دیرین را در وجود او بیدار کرده دوباره نفس ناطقه انسانی را زنده ساخته و از این رهگذر در اعماق ضمیر وی جنگی شدید ما بین این دو نیروی و شیطانی به ظهور رسید که در مدت دو شبانه روز عید پاک دائما روح اورا مشغول می ساخت . از یک طرف اهریمن اورا به تمتع وصل روی جوانان در این عالم پیری دعوت می کرد و از سوی دیگر سروش هوش وی را به پاکی و پاک دامنی خوانده است . »
5 - رئیس بعد از آنکه قصد نشستن کرد باز در بارۀ شهوت نطق او به جنبش آمده گویا آهنگ صدای خود خیلی به گوشش پسندیده آمده بود . که دیگر بار عنان کلام را رها کرده و شرحی در باب اهمیت حقوق هیأت منصفه بیان فرمود واضافه کرد که آنان باید توجه کنند، آثار و نتائج اعمال حقوق قانونی خود را درست بسنجند که از آن سوء استفاده نشود و بیاد آورند که در برابر خداوند متعال سوگند یاد کرده اند که سر موئی از راه عدالت و انصاف منحرف نگردند . ایشان که وجدان زندۀ هیأت منصفه هستند باید از روی وجدان رای بدهند و اسرار محاکمه را مستور دارند و غیره و غیره . »
6 - نیلیدوف به پلیدی و زشتی کردار گذشتۀ خود معترف بود . و دست نیرومند روزگار را بر حلقوم خود بخوبی احساس می کرد . لیکن هنوز بوسعت دامنۀ خطای خویش پی نبرده و تسلیم پنجۀ قوی وجدان نمی شد . پیوسته می ئخواست خود را قانع سازد که شخص او مسؤول این حوادث نیست، و تلاش می کرد ضمیر خود را تسکین دهد، و آنچه را با چشم می بیند وبا گوش می شنود تکذیب کرده، خود را فریب دهد . »
7 - همان طور که یک روز صد روبل پاداش رفتار نا پسند و به قیمت اطفاء حس شهوت حیوانی خود به او پرداخت، حالا هم آن گناه شنیع و عمل فجیع را فقط به چند روبل نا قابل می خواهد تلافی کند ! نه ! چون فکرش به اینجا رسید ناگهان دهلیز خانۀ عمه خانم ها و دادن پاکت پر از پول به کاتیوشا در برابر چشمش مجسم گردید . در آن لحظه همان وحشت و ندامت و خجلت قدیم دو باره بر روحش مستولی گردید : فریاد زد : آه ! آه ! از آن پول ! آه ! آه ! فقط یک آدم نا کس و پست این چنین رفتاری می کند . و من همان شخص پست نا کس هستم ! »
8 – پس لحظه ای از قدم زدن ایستاد، دو باره گفت : آری من همان پست نا کس هستم ! بلی من همانم ! و همچنان سیل سرزنش ضمیر و ملامت وجدان بر روح او جریان داشت . »
9 - نیلیدوف با خود گفت : آیا رفتار من با ماریا و اسپلیونا و دوستی با شوهرش
از کمال دنائت و فرومایگی نیست ؟ آیا رفتار من با رعایای املاک موروثی مادرم از کمال خود خواهی نیست ؟ از حاصل دست رنج آن کشاورزان بی چاره به عنوان این که ملک موروثی مادرم است، کیسه های خود را پر می کنم ! در حالی که می دانم آن مال و منال نا مشروع است ! آیا این زندگانی این پروری و عیاشی جز پستی و رذالت معنی دیگری دارد ؟! عاقبت بالاتر از همۀ این اعمال زشت ننگین، رفتار نا پسند من در بارۀ کاتیوشا آه ! ای بد بخت ! ای پست فطرت ! مردم در بارۀ تو چه می توانند قضاوت کنند ؟ ممکن است آنها را گول بزنی ! ولی محال است که بتوانی خودت را گول بزنی ! تو در برابر وجدان خود محکوم هستی !!! بلی محکوم هستی !!!
10 - نیلیدوف را مکررا این اندیشه دست داده بود که وجدان خود را تطهیر کند، و فصل جدیدی در کتاب زندگی خود باز نماید . و عمر گذشته را که مشوب به اعمال رذیله و کردارهای نا شایست بود تغییر دهد و راه و روش پسندیده ای در پیش گیرد . برای خود قوانین و قواعدی وضع می کرد که در آینده بر آن منوال زندگانی کند . اما در هر دفعه به محض این که از آن بحران نفسانی بیرون می آمد، باز فریفتۀ ظواهر دنیا می شد . باز از نو در گرداب شرور و بد کرداری ها فرو می افتاد، ایام حال او بدتر از روزگار ماضی و این نخستین مرتبه نبود که روح الهی در ضمیر او به جنبش آمده، می خواست اورا از فساد و نابکاری نجات بخشد . »
11 - پس احساس کرد که در این لمحه یک بحران قطعی در وجدان او حادث شده، و روح اودر آن دقیقه چون وزنه ای می ماند که درست در وسط میزان ترازو قرار داشته باشد، که یک ذرۀ بسیار ریز و کوچک یک کفه را از کفۀ دیکر متمایل می سازد . در این دقیقۀ خطرناک و دقیق روح او متوجه به خدا شد، همان خدائی که دیروز حضور اورا در وجدان خویش احساس می کرد، و از او راهنمائی و هدایت می خواست . خداوند رحیم گویا دعای اورا اجابت کرد، و این کلمات بر زبانش جاری گردید . کاتیوشا من آمدم از تو استدعای عفو نمایم . به خواهش من جواب ندادی ! آیا مرا بخشیده ای ؟ آیا از گناه من درگذشته ای ؟
این کلمات با لهجۀ بسیار صادقانه و به وضعی بسیار ساده و طبیعی و صریح بر زبانش جاری شد . »
12 - هر کس در زندگی خود در صورتی بانجام کاری موفق می شود که آن کار را به جای خود مفید و مهم شناخته باشد . »
13 - امروز سراسر حوادث آن سفر و آن شکار دلپذیر، در مد نظر نیلیدوف جلوه گر شد . ولی از همه بالاتر احساس لطیفی که از آن عمل خیر در آن وقت از او ناشی شد و در وجدان ا تاثیر بسیار مطلوبی کرده و نیروی جسمانی و اورا تقویت ولذت بخشیده، آن بالا پوش کرکی ظریف، آن نسیم سرد لطیف که بر روی رخساره های او می وزید، آن قطعات برف که از فراز شاخسار درختان فرو می افتاد، آن نیروی جوانی، آن روح آرام و وجدان مطمئن، آن خون گرم بدن نیرومند، روح آزاد، نه اساس اندوهی در دل و نه نگرانی در خاطر، نه سرزنشی در ضمیر، نه بیمی نه تشویقی، همهر چیز روح پرور و همه چیز نشاط انگیز بود ! پس با خود گفت : آه دریغا که چه روزگار خوشی بود ! ولی حالا افسوس خدایا ! همه چیز دشوار ! همه چیز ناگوار !! »
14 - مدیر کل زندان نمی توانست وجدانا خود را در این کار معاف و مبری بداند، و از این که وجود او موجب آزار هم جنسان خود اوست، اینک در آن اطاق در باطن خجل و شرمنده است و از این رهگذر درون ضمیر خود احساس رنج و المی نهائی دارد . »
15 - نه تنها آلام و زجرهای این مصیبت زدگان تأثر انگیز است بلکه، خود این اعمال تا چه حد اساس آن روی عدم احترام انسانیت و بی ایمانی به خداوند متعال قرار گرفته ! و تا چه پایه این رفتار وحشت آور بر خلاف حق و منطق است ! تا چه درجه شرم آوراست که صدها تن افراد بی گناه را فقط به دلیل اینکه شناسنامه مطابق مقررات نظامنامه در دست ندارند، در چنین سیاه چال وحشتناکی حبس کنند . »
16 - آدمیان شبیه رودخانه هائی هستند که همۀ آنها از عنصر معلومی ترکیب شده اند، لکن بعضی از آنها گاهی عریض می شوند و گاهی تنگ، بعضی اوقات جریان آنها آرام و آهسته است وقت دیگر حرکت آنها تند و سریع، گاهی آب آنها سرد است و گاهی گرم، گاهی گل آلود گاهی روشن و پاک، انسان ها نیز هم چنانند هر فرد بشر در ذات و نهاد خود بذر تمام صفات خاصۀ بشری را کما بیش دارد و هر یک از آنها را در مواقعی گاهی ظاهر می کند . در یک وقت جنبه و یک صورت از نهاد خویش را جلوه گر می سازد، در عین حال باطن ذات و فطرت نهائی خود را در آن وقت مخفی نگه می دارد . یعنی از آنچه هست به صورت دیگری در می آید ! در بعضی افراد انسانی این تغییرات بصورت تند و سریع و با کمال خشونت ظاهر می شود، و در بعضی دیگر بطور بطئی و آهسته . »
17 - از این که با عزمی راسخ در برابر ادله و براهین ثابت مقاومت کرده و به تصمیم خود در فداکاری و بذل اموال خویش به منفعت رعایا چایداری نمود، در برابر وجدان خود احساس آرامش و خوشنودی می کرد، پس از اینکه دستور را صادر کرد از دفتر بیرون آمده، ساعتی در اراضی اطراف عمارت مشغول گردش شد . »
- آیا همیشه تصمیم او بهمین حال است ؟ آیا این افکار از روی واقع وطابق وجدان است ؟ شاید که این کار هارا برای تظاهر وریا می کنی ، که مردم از تو به میکی یاد کنند ؟ چون این سؤالات را با خود تکرار کرد، ناگزیر اعتراف نمود که گوش او هنوز به سخنان مردم است، و عقاید و آراء خلق تاثیر عظیم در تصمیمات او دارد . »
19 - اینک به صراحت راو وضوح تمام تکلیف خود را دانسته است ! حالا باید تمام مسائل مربوط به اصول عدالت و قضاوت و کیفر و پاداش را مطالعه کرده و تجربه نماید، و به عمق آنها پی برده آنچه که بر دیدۀ دیگران نا پدید است با چشم خود ببیند و معلوم سازد . نتیجۀ این روش چه باشد معلوم نیست، ولی معلوم است که او باید این تکلیف وجدانی را انجام دهد . پس از این عزیمت راسخ وتصمیم استوار که بر برج او استیلا یافت اورا از شادی و فرح مملو ساخت . »
20 - این جنگ های خونین چرا جهان را اشفته ساخت ؟ فائدۀ این زندگانی پر از جهل و بی خبری چیست ؟ کشف این راز ها و تحقیق در کار اسرار خداوند بیرون از حوصلۀ من است ! آنچه در خورد قدرت و نیروی من است فقط آنست که ارادۀ اورا چنان که به ضمیر من القا می شود بجا بیاورم بدون شک روح من آسایش خواهد یافت ، »
21 - غایت زندگی برای آن جوان در آغاز عمر خدمت به ابناء نوع بود و بس، نه فقط با قلم و گفتار، بلکه بقدم و کردار، و این وظیفۀ وجدانی را بوسیلۀ مشغلۀ دولتی می خواست انجام دهد . پس به محض این که تحصیلاتش پایان پذیرفت، تمام شعب مشاغل و امور را با قوای موهوب و مکتسب دقیقا در معرض نطالعه قرار داد، تا یکی را که از همه مناسب تر با افکارش باشد برگزیند، نخست بر آن بود که در آن دایرۀ وظیفه خدمت خود را به نحو احسن انجام دهد، ولی هر چند با کمال دقت و از روی نهایت امانت وظایف محوله را انجام می داد، باز در دل از کار خود راضی نبود و آسایش ضمیر و رضای وجدان اورا حاصل نمی شد . »
22 – بدیهی است وجدان سالم و ضمیر طاهر وی اورا از این امور بر خلاف صدق و راستی منع می کرد و آن را دروغ محض و ریای باطن می دانست . آمر وجدانی همواره اورا امر می نمود که در این نفاق و سالوس شرکت نکند، معذالک انجام این امر وجدانی مستم سعی و جهد بسیار بود، زیرا - علاوه بر مبارزه و کشمکش دائم با اطرافیان و نزدیکان خود لازم بود که سرار وضع زندگی خود را هم واژگون سازد و از شغل و مقام خود بکلی دست بردارد و این کار و مشغله را که بمنظور خدمت به نوع و به ملت انجام وظیفه پیش گرفته بود قربانی احساسات وجدانی کند، و راهی جدید در پیش بگیرد . ولی به حکم فشار احتیاجات زندگی این جوان با وجدان عاقبت نا گزیر شد که اندک اندک از راه صراحت و صداقت انحراف حاصل کرده و خرد خرد به دروغ و ریا عادت کند، و بالاخره تدریجا از خطائی کوچک و گاهی اندک به ریائی عظیم و نفاقی فاحش بیافتد . » ( نویسنده : کسی که ذاتا دارای اصالت ذاتی پاکی است، محال است که ناملایمات اورا کژ سازد )
23 - عاقبت به این نتیجه رسید که این مبادی دینی و تعالیم مذهبی تا حدی لازم و صحیح است، همان تعالیمی که عقل او آنهارا مردود می دانست، به حکم ضرورت آنرا مجاز شمرد، زیرا - بدون معتقدات مذهبی زندگانی وی دچار مشکلات بسیار می گشت و با قبول آنها آن مشکلات فورا حل می شد . و پس برای اثبات این فکر بیک رشته سلسله و مغالطه نیز گردن نهاد از این قبیل که :
عقل یک فرد انسان برای کشف حقیقت کافی نیست و حقیقت جز بر مجموع افراد جوامع بشری ظاهر نمی شود، تنها وسیلۀ کسب حقیقت الهام نهائی است والهام فقط وسیلۀ کلیسا امکان پذیر است ! و غیره و غیره . »
24 - درست چیزی که به خاطر دارم، آن بود که در اثنای استنطاق صاحب منصب ژاندارم بمن سیگاری داد . گویا می دانست که افراد بشر عادت بکشیدن سیگار دارند . چرا نمی انست که افراد بشر هم آزادی را دوست دارند ؟ چرا مرا اینطور بی رحمانه از دتمام عزیزان خود دور کرده ؟ نسیم آزادی را بر روی من بسته اند ؟ مانند یک حیوان وحشی در قفسی آهنی حبس کرده اند ؟ بنابراین نمی شود صبر کرد، اگر تا آن روز آدمی به خدا و عدالت انسانی ایمان داشت، و به محبت ابناء بشر معتقد بوده بعد از این دیگر این ایمان و اعتقاد ابدا وجود نداشت . از آن تاریخ جز بغض و کینه چیز دیگری در دل من باقی نمانده است . »
25 – با خود گفت : آری آثار حیوانیت در انسانیت بسیار است، وقتی انسان به مقام طهارت و تقوی می رسد، و وارد زندگانی پاک اخلاقی می شود، می خواهد آن آثار ناپسند را محو کند و از خود دور سازد . وقتی که قوای بهیمی و سیعی در زیر پرده های نفاق آمیز که بر آنها نام عواطف شاعرانه با حب جمال نهاده اند خود را پنهان می کند و اورا به اطاعت از آن قوا امر می نماید همینکه در برابر آنها تسلیم شد و مقهور سرپنجۀ ائ گشت، دیگر فرقی میان خوب و بد و پاک و نا پاک نخواهد گذاشت، وجود سراپا حیوان می شود، بلکه پست تر از حیوان ! این است منتهای بدیختی و شقاوت ! »
26 - سخن تورو نویسندۀ آمریکائی اورا بیاد آمد که گفته است :
در مملکتی که خرید و فروش غلام و کنیز معمول است و قانون آن را مجاز می شمارد بهترین مکان برای برای آدم درست و شریف همان زندان است و بس . »
27 - بگذار او مطابق وجدان خودش رفتار کند ! بسیار خوب ! اگر او با پزشک داستانی داشته بگذار باشد . این تکلیف اوست، خود داند، تکلیف من آنست که مطابق امر وجدان خودم رفتار کنم ! وجدان من از من می طلبد که برای کفارۀ گناه خود آزادی خود را قربانی نمایم . تصمیم من بر زندگانی با او در حقیقت جز یک عروسی مصنوعی ظاهری چیز دیگری نیست . هر جا اورا ببرند من به دنبال او خواهم رفت . »
28 - ایگناتی فرویج با لهجۀ قطعی و آمرانه گفت : ولی حق مالکیت جزء طبیعت ذاتی انسان است، بدون این حق هیچ میل و رغبتی بکار کردن و محصول برداشتن از زمین برای انسان باقی نمی ماند . اگر آنرا لغو کنند ما به حال توحش بدوی برمی گردیم . این سخن همان استدلال قدیمی و نظر معهود است که برای اثبات حق مالکیت استدلال می کنند . و آن را برهان غیر قابل نقضی می دانند . و از روی احساس و غریزۀ تملک ارضی ناشی شده و پایۀ مالکیت مالکیت را گذارده است . و اینک آقای ایگناتی فرویج همان نظریه را تکرار می نمود . »
29 - چون هر دو زن از هوا و هوسها و لذائذ جسمانی رو گردان بودند، و از شهوت جنسی متنفر، از این سبب یک نوع وحدت و قرابت فکری ما بین آنان ایجاد گردید . هر چند یکی علاقۀ را از آن جهت مکروه می پنداشت که طعم آثار و نتائج شوم آن را چشیده بود . و دیگری هنوز احساس نمی کرد و آن را عملی لغو و نا مفهوم می شمرد،و برای شأن و مقام انسانیت نا شایست و نا پسند می دانست . »
گوئی مفاد این کلام بود که گفته اند :
پاکیزه روی را چو بوَد پاک دامنی تاریکی از وجود بشوید به روشنی !
امیدوارم تمام ن عالم را فرا گیرد تا نسل پاک آنان جهان را از آلودگی زداید آمین !
30 - نزد بسیاری و در اغلب موارد، قوۀ تفکر یک بازی عقلائی است که انسان آن را بر حسب ادراک خود بکار می اندازد، مانند چرخی که در خط دوران خود دور می زند . قسمتی در اثر محرک خارجی است، و قسمتی در نتیجۀ حرکت استمراری خود اوست . هم چنین غالب مردم نیز در کارهای خود بعضی منفعل ار افکار دیگران و عادات یا آداب و رسوم دنیای خارج می باشند و بعضی دیگر تابع فکر و رای خویش هستند . یعنی قوۀ محرکۀ اصلی آفعال آنها ارادۀ خودشان است . و همواره مطیع اوامری هستند که آمر وجدان به آنها املاء می کند . عقاید و آرائ دیگران را به ندرت و تنها وقتی قبول می کنند که آن را به دقت بسنجند و با ترازوی وجدان وزن کرده باشند . »
31 - هم در شدت گرما، و هم در وسط راه پرگرد و غبار که زنجیرهای آهنی را بر زمین می کشیدند و می رفتند . هم در اثنای توقف در ایستگاه ها که در آنجا علنا اعمالی از قبائح و منکرات مرتکب می شدند، با این همه هر وقت که با آن جماعت و محیط آنها تماسی از نو و مشاهده می کرد که توجه آن جماعت به سوی او معطوف است، فوری بر او عاطفه ای از خجلت و حیا واحساسی از تأثر وجدانی عارض می شد . خود را نسبت به آن مقصر می شمرد، از همه بدتر این که بر این دو احساس شرم و حیای نفسانی و خجلت وجدانی یک احساس دیگری نیز اضافه می شد، و آن عبارت بود از وحشت و ترس آمیخته به نفرت و انزجار . »
32 – لباس کثیف مخصوصی به تن آنها می کنند، زنجیر به پای آنها می بندند : یعنی در حقیقت از تمام آثار و ظواهر یک زندگی درست و شرافت مندانه آنها را محروم می سازند ! چرا ؟ برای آنکه از افکار عالیه واز عزت نفس واز سایر احساسات شریفه آنان نگرانند . »
33 - نیلیدوف : چطور ؟ چرا شما را تعقیب می کنند ؟
پیر مرد : آری همان طور که وقتی مسیح را تعقیب می کردند، مرا هم به همان روش عذاب و آزار میدهند، مرا می گیرند به محاکم می کشانند، کشیش ها عقاید مرا تفتیش می کنند، همانطور که مسیح را قضات یهود و فریسیان داوری می کردند تا اینکه عاقبت مرا در تیمارستان نگاه داشتند، ولی هیچ کاری در بارۀ من نتوانستند بکنند . زیرا – من آزاد و آزاده ام . »
34 – نیلیدوف اکنون بخوبی فهمید و دانست که اگر هیأت جامعۀ انسانی عموما و سازمان های اجتماعی خصوصا باقی و پایدار مانده اند، نه در اثر وجود این دستگاه جزا و کیفر است که به لباس مأموریت رسمی و به عنوان قضاوت است که افراد همانند خود را محکوم کرده اند . بلکه از آن سبب است که با وجود همۀ این قساوت ها و جنایات و بر خلاف این راه ضلالت که قرن هاست پیموده اند، هنوز در دل افراد بشر اثری از محبت و رحم نسبت به سایر هم نوعان باقی مانده است . »
35 - اکنون دانست و یقین کرد که انسان اگر این اوامر الهی را اطاعت و عمل کند، نه تنها به عالیترین درجۀ سعادت و نیک بختی خواهد رسید . بلکه بر او یقین شد که تکلیف هر فرد انسانی همین است که این دستور ها را رعایت و بر طبق آن زندگانی کند و یگانه دلیل وجود حیات انسان در انجام همین اوامر است و لا غیر . چنانکه سر موئی از آن تخلف کند، هر آینه کیفر وسزای آن را فورا خواهد دید ، این است خلاصۀ تعالیم عیسی و همین معانی در مثل ( دهقانان در تابستان ) نیز به طور وضوح و با بیان قوی نمایان است، چه آن دهقانان همچو می پنداشتند که آن باغ انگورمتعلق به صاحب آن که در آنجا آنها را به مزد گرفته نیست، بلکه ملک طلق خود آن بهرۀ آنها ست، و شغل وظیفۀ یگانۀ آنها آنست که در آن باغ به خوشی بخورند و بیاشامند و از صاحب آن غافل نشسته، و وجود اورا فراموش کنند، و تکالیفی که نسبت به او بر عهده دارند، به گشۀ نسیان افکنند، پس نیلیدوف با خود گفت : آزی ما نیز مانند آنان رفتار می کنیم و جاهلانه مطمئن شده ایم که ما صاحب و اختیار دار باغ وجود خود هستیم، در حالی که آن باغ را بما داده اند که آن را تربیت کنیم، و میوه های لذیذ بر گیریم، آه که چقدر جاهل و نادان هستیم ! آری این که ما را به این دنیای دون آورده اند، نیست مگر بر حسب ارادۀ قادری بصیر که برای کاری و مصلحتی آفریده است . مانند همان کارگری که کاربرمای خود را فراموش کرده، ما نیز آفریدگار خود رارفراموش نموده و معتقد شده ایم که فقط باید برای لذت و خوشی زندگانی کنیم . از این رو ما را مانند همان کارگران فراموش کار تنبیه می کنند . ارادۀ ان کارفرمای قادر حکیم در این احکام ظاهر است . ما اگر احکام اورا کاملا اطاعت و اجرا کنیم، آنوقت است که ملکوت الهی بر روی زمین آشکار خواهد شد، و آنوقت است که انسان به منتهای درجۀ سعادت و کمال و نیکبختی خود خواهد رسید ! پس باید در طلب ملکوت الهی برآمد، و حقیقت را جستجو کرد تا خداوند آن را چندین برابر بما عنایت فرماید .
آری ما خوشی و سعادت را می طلبیم، ولی بدین روش که می رویم آن را هر گز بدست نخواهیم آورد . پس این جاست که وظیفۀ حیات من در گذشته به پایان رسیده، و باید زندگانی نوینی را آغاز کنم . »
منتخباتی از کتاب فلسفۀ زندگی تولستوی »
1 - کسانی که در راه های باطل سرگردان و نفوس خود را در طریق هوس کامل ساخته، می گویند :
حاجتی به تعریف حیات نیست . زیرا – که همه خوبی آن رادرک کرده اند، و حال آنکه نه حیات را شناخته اند و نه سعادت را، این ها مانند کسانی هستند که در کشاکش امواج دریا واقع شده گمان می کنند به جانب مقصود با پای خود راه می پیمایند، و از حقیقت حال که موج اورا می برد و از خودش تصرفی ندارد غافل است .»
2 - حق و حقیقت این است که من به شما می گویم : ساعتی می آید مردگان صدای مسیح را می شنوند یا به صدای صور اسرافیل از قبور بیرون می آیند . »
3 - وجدان حساس طوری به انسان سخت می گیرد که مجبور می شود تمام تعلیمات پوچ را از خود دور کرده در وسط راه شناخت حیات بایستد و توضیحاتی که اورا قانع کند طلب کند . »
4 - زنده شدن مردگان در قبور کنایه از وقتی است که در اثر تابش عقل و وجدان حساس بیدار و چیز هائی را که انسان از نفس خود پنهان می داشت آشکار می گردد . م کبری و مناقضات عظمی در مردمان بزرگ برای شناختن حیات بشری بر پا می شود .
انسان که بواسطۀ وجدان حساس، بهوش آمد، پیش خودش می گوید : حیالت من تماما عبارت از میل ورغبت به سعادت شخصی، بجز این که عقل نغمۀ دیگر می سراید، و زمزمه اش این است : که چنین سعادتی نایاب وهر عملی که برای وصول باین سعادت بجا آوردم، و هر وسیله ای برای رسیدن به این مقصود تحصیل کنم، نهایتش به مرگ و زوال و پایانش به نیستی و اضمحلال می رسد . من در آرزوی سعادت و جستجوی حیاتم، لکن در آنچه در ظاهر و باطن خود می نگرم عاقبتش جز مرگ چیز دیگری نیست چگونه زندگانی کنم ؟ چه عملی سزاوار است بجا آورم؟ آیندۀ من چه خواهد بود ؟ از این سؤالات جوابی تخواهی شنید . »
5 - لکن این قوۀ بزرگی که در طبیعت انسان خلق شده، عیش را بر او حرام و وادارش می کند به کشتن خود، و قطع رشتۀ این حیات تلخ نا گوار ، تا از عذاب داخلی که در نتیجۀ وجدان حساس بر او عارض شده نجات یابد، این است که در دورۀ ما انتحار و خود کشی بی شمار است . »
6 – آنچه بر طفل شیر خوار صدق می کند، بر مردی هم که از عقل محروم یا در زندگانی خود حیران است صدق می کند زیرا - که هر دو آنها از حیات خود و دیگران چیزی درک نمی کنند وبهمین جهت نمی توان گفت که حیات آنها حیات صحیح و درست بشری است .
شروع حیات انسان فقط از زمان ظهور وجدان حساس است گه فورا به حیات گذشته و حال خود و دیگران تذکر می دهد و اورا آگاه می سازد باینکه هر فردی علاقه و ارتباط تام دارد به درد و مرگ و در نتیجه مردم را وادار می کند، به افکار نفع شخثی و احساس این که زندگانی آنها با خطرات و موانعی مواجه خواهد شد که از سیر و حرکت بازش می دارد . »
7 - و نیز آنچه فگر می کند که بفهمد وجدان حساس در چه وقتی از زمان در او بوجود آمده، فکرش به جائی نمی رسد، لکن در هر حال ابتدای وجود وجدان حساس را در بدو تولد جهانیزخود تصور نمی کند، بلکه اورا در عالمی موجود می داند که مناسبتی با عالم جسمانی ندارد .
وقتی که فهمید وجدانش با حیات جسمانی او اختلاف دارد، از خودش می پرسد که مصدر این وجدان حساس در کجاست ؟ این موجودی نیست که بتوان گفت عاقلی است که از پر و مادر زائیده شده و نوۀ جد و جده ایست که در فلان سال متولد شده است ر
و یا اینکه از علاقۀ خود نسبت به سایر موجودات بی خبر است می فهمد که وجدان واسطۀ اتحاد و ارتباط با موجودات عاقله است که هزاران سال است آن موجودات در عالمی غیر از عالم اجسام زندگانی کرده اند، میسر نیست برای انسان که بداند اصل و مصدر وجدان حساس در کجاست ؟ مگر این که وجود یک دایره و حلقه ای را درک می کند که اورا با سایر وجدانیات حساسۀ خارج از زمان و مکان مرتبط می سازد، و ماند امتزاج آب و شراب با آنها ممزوج می شود .
وجدان حساس که در انسان بیدار شد، تصور می کند منظر حیاتی که اشخاص گمراه آن را حیات واقعی پنداشته اند، به انتها رسید . زیرا – مردمان گمراه گمان می کنند که حیاتشان در این موقع متوقف و ساکن شده، و حال آنکه بر عکس بیدار و متحرک گشته . »
8 - انسانی که تعلیم غلط آموخت در موقع پیدایش وجدان حساس تصور می کند که حیاتش به قسم تقسیم شده . »
9 – خیال ورود مردمان این دوره در ساحت حیات حقیقی، مانند دختری است که از طبیعت زن بی خبر و وقتی تصور عوارض ابستنی و درد زائیدن را در نظر می آورد، به گمانش می رسد حالتی که اورا به واجبات و تکالیف مادری دعوت می کنند غیر از حالت طبیعی اوست، و از زندگانی خود نا امید و مأیوس می شود . »
وقتی انسان این حقیقت را درک نمودف یک رابطۀ تازه ای بین وجدان حیوانی و وجدان حساس می یابد و از این ساعت شروع می کند به تولد در حیاتی که باعث ترقی و تکامل است . »
10 - نمو و ترقی وجدان حساس در انسان محسوس نمی شود تا زمانی که حیات شخصی و سعادت فردی را از محالات بداند . »
11 - حیات حقیقی انسانی که در نسبت بین وجدان حساس و وجدان حیوانی ذات خود را ظاهر می سازد، شروعش از وقتی است که انسان سعادت حیوانی را انکار نماید، و این انکارد هم شروع نمی شود مگر زمانی که وجدان حساس بیدار شود . »
12 - انسان وقتی که از نفس خود مرکز زمان و مکانش را می پرسد، با این سؤال به قلبش خطور می کند، می فهمد در وسط زمانی واقع شده که هر دو طرف او لانهایه است و خودش مرکز کره ایست که سطح آن در هر مکانی هست و اختصاص به هیچ مکانی ندارد . »
13 - ترک سعادت حیوانی قانون حیات انسانی است . »
14 - می بینید آنچه که از مطالب عقل باو تسلیم شده، عین آن چیزی است که ددر عالم حادث می شود . و حیات مردمان گذشته هم آن را می خواسته اند .دلائل منحصر در این ملاحظات نیست . برای اثبات صحت این حقائق چیز دیگری است که اقتدار و اقناعش بیش از عقل و تاریخ است و آن عبارت از میل و رغبت قلب انسان است . که اورا به جانب سعادت ابدی می برد، و این رغبت و میل در عرف بشر، محبت و دوستی نامیده شده میشود . »
15 - تمام مردم آن عاطفه ای را که حل مشکلات می کند و به انسان سعادت زاید الوصفی می رساند، می شناسند . و آن عاطفۀ محبت است . حیات عبارت از سرور و نشاط شخصیت حیوانی است، مادامی که فرمان بردار عقل باشد . عقل آن ناموسی است که شخصیت حیوانی انسان برای رسیدن به سعادت مطیع اوست . محبت سیرت یگانۀ انسانی است که با عقل موافق باشد . در حالی که شخصیت حیوانی راغب به سعاذ=دت ذات حیوانی است، عقل انسان ثابت میئ کند که سعی در تحصیل سعادت حیوانی خبط و خطا و سیر در تاریکی عادی است، و سعادت شخصی سرابی است که انسان را فریب می دهد، و هیچ وقت به آو نخواهد رسید، واخیرا عقل تما راه ها را بر انسان می بندد، مگر یک راه که فقط محبت می تواند ۀن را به پیماید.»
16 – چقدر قشنگ و زیباست، عاطفۀ محبت که انسان را وادار می کند به بنای حیات خود، برای فایدل دیگران . درد مردم ناشی از شخصیت حیوانی، و مصدرش انسان است . و تخفیف این درد ممکن نیست، مگر این که به محبت، بدهد تا در او معجزات باهره نماید . هر قدمی که انسان برای سعادت شخصی بر می دارد، اورا نزدیک می کند به بزرگترین مصیبت ها، یعنی مرگی که بمجرد دیدنش، صفا و روشنی مسرات شخصی در نظرش تیره و تار می گردد . مگر قدم گذاردن در راه محبت که نه فقط ترس از مرگ را ظاهر نمی کند، بلکه به انسان تکلیف می کند که جسد خود را قربانی سعادت دیگران نماید . »
17 - پس چنین مهربانی خشودی طبیعت انسانی را که رو به جلو می رود، ضمانت می کند، و اورا از حیوان جدا کرده به خدا ربطش می دهد .»
- محبت ترقی و نمو نمی کند، مگر زمانی که آفتاب عقل براو بتابد و به طرف روشنائیو نور خود اورا بکشاند . »
19 - انسان برای این که نزدیک شدن به مرگ را از نظر خود مخفی نماید، چاره را منحصر در ادامۀ عیش و نوش می داند، لکن برای این خوشی ها هم اندازه ایست که نمی تواند از آن کند . هر وقت به انتها رسید، مبدل به درد و اندوه می شود . و از مرگی که به طرف او می آید، بی نهایت می ترسد »
20 - آواز حق به بشر می گوید مرگ یافت نمی شود . منم قیامت، منم حیات، اگر مرده بمن ایمان آورد زنده می شود، و اگر زنده است هر گز نخواهد مرد . آیا به این آواز ایمان می آورید . »
21 - و رأی صحیح می گوید حیات عبارت از وجدان داخلی انسان است که دیده نمی شود . »
22 - وجدان عبارت از چیزی است که گاهی پیداست، و گاهی پنهان، بدون این که از خود اثری گذارد . »
23 - بنابراین مقیاس حیات حقیقی که صاحب خود را به روشنی هدایت می کند محبت است . محبت خوراک نفوس است . و آن چیزی است که محبت باو ظاهر می شود، کسی نمی ئتواند تکمیلش نماید، مگر خدا . »
24 - انسان مرگ را نمی بیند وطعم درد را نمی چشد، مگر وقتی که نفس انسانی خود را بی قدر نماید، و او را نفس حیوانی بشناسد . »
گزیده هائی از اندیشه های اندیشمندان جهانی :
مقدمتا این که : آن چه در این سایت آورده شده است، جز داستان های آن صرفا در جهت توجیه فرهنگ و معارف ادیان الهی خصوصا دین اسلام بوده است تا فرهیخته کاربران گرامی با هر باوری، چنانچه در مقام داوری برآیند، به دور از واقعیات از ارائۀ هر گونه اندیشه ای همانند هگل که دین اسلام را یک دین متروکه شناخته است، موجبات سوء تفاهمات تاریخی را فراهم نسازند تا به پیشتازان تاریخ اندیشه ها در آیند !
در این مقطع ما آغازی را از فیلسوف اندیشمند روسی لئون تولستوی خواهیم داشت تا پس از ارائۀ گزیده هائی از اندیشه های او، به سایر از فرهیختگان انسانی گذری داشته باشیم تا شاید به یاری پروردگار عالم موجبات پرورش اندیشه های ما هم در راه شناخت واقعیات ونهایتا خود شناسی، و حرکت تکاملی فراهم گردد . انشاالله !
در خصوص تولستوی کزیده هائی از کتاب های زیر او خواهیم داشت :
6 – کتاب جنگ و صلح شاهکار تولستوی
7 - کتاب چه باید کرد تولستوی
اول – منتخباتی از کتاب اعتراف تولستوی
1 - بدیهی است مقصود من از ( مردم ) کسانی است که بمیزانی که ما درس خوانده وتربیت شده ایم، درس خوانده و تربیت شده باشند . نه آنان که اعتقاد به دین را فقط وسیله ای برای وصول به مقاصد دنیوی خویش قرار می دهند . ( این چنین نفوس فی الحقیقه کافر مطلقند . زیرا - اگر ایشان را ایمان وسیله ای جهت رسیدن به مقاصد دنیوی باشد، هر گز نام آن ایمان نتواند بود )»
2 - هر چند آنچه را به هنگام خردی بمن آموخته بودند، هر گز ایمان نداشتم، اما بالاخره می دیدم که به چیزی ایمان دارم . لکن از این ایمان مخصوص خود به کسی چیزی نمی توانستم گفت . من به خدائی ایمان داشتم ویا لا اقل خدا را انکار نمی کردم . اما هر گز نمی دانستم که این خدای من چگونه خدائی است . به هم چنین مسیح و تعالیمش را نیز منکر نبودم، اما این که تعالیم وی چه در برداشت ؟ نکته ای بود که باز نمی توانستم گفت . »
3 – چون حال بدان ایام می اندیشیدم به خوبی می بینم که دین من – دین یگانه و حقیقی من – که از غرائز حیوانی من جدا و محرک من در حیات بود . اعتقادی بود که به تکمیل و تهذیب نفس خود داشتم . اما باز این تکمیل و تهذیب نفس چه در برداشت و موضوع آن چه بود ؟ چیزی است که نمی توانستم گفت . من می کوشیدم که عقلا خود را تکمیل کنم . و در این راه آنچه را می توانستم و حیات در پیش من می نهاد، مطالعه می کردم . می کوشیدم تا ارادۀ خود را تقویت کنم . و بدین سبب قوانین و احکامی سخت برای خود در راه تعقیت مقاصد ومطالبی که جهد من معطوف به آنها بود وضع کرده بودم . از این گذشته من، جسما نیز خود را تکمیل و تقویت می کردم، و به هر ورزش و ریاضتی که مرا نیرو و نشاط می بخشید، مبادرت می ورزیدم . و به خود عادت می دادم که به هنگام ظهور هر نا ملایم و محرومیتی صبر و طاقت داشته باشم . و این همه در نظر من عبادت بود از سلوک در راه کمال ! و البته این جمله در آغاز به خاطر کمال اخلاقی بوده، و لکن بعد کمال به طور کلی یعنی مطلقا میل به بهتر شدن، جانشین آن شد . و مقصود من از بهتر شدن، بهتر شدنی بود، که مردم می پسندیدند . نه آنکه خدا می پسندسد یا خود می پسندیدم .
دیری نگذشت که این میل و کوشش به شهوت قوی تر شدن از دیگران تبدیل یافت . یعنی شهوت و شهرت و امتیاز و ثروت بیشتر از سایر مردمان داشتن »
4 - عالم به طور کلی رو به تکامل است، و در این تکامل ما متفکرین سهمی به سزا داریم . در بین متفکرین نیز ما شاعران ونویسندگان و هنرمندانیم که بزرگترین تاثیر را داریم، چه کار ما تعلیم و تربیت بشر است »
5 – این اعتقاد در معنای شعر و ادب و تکامل حیات، در حد خود مذهبی بود، و من یکی از مجتهدین این نذهب بودم . و البته مجتهدی چنین مذهبی بسیار دلپسند و بسیار سودمند بود »
6 - همه چیز رو به کمال است، و من هم با آنها رو به کمال می روم . اما اینکه چرا من با دیگران سالک طریق کمالم ؟ نکته ایست که شاید بعد ها دانسته شود، ومن بدین بیان، اعتقاد آن روز خویش را معین و مشخص ساختم »
7 – در حقیقت من در همه وقت گرد یک مسالۀ لا ینحل حیرت زده می گشتم و آن این بود که چگونه می توان تعلیم داد بی آنکه شخص خود بداند که چه تعلیم دهد»
8 - و در آن زمان که در مقامات عالیۀ ادبی کار می کردم، دریافته بودم که شخص تا خود نداند که چه می خواهد بیاموزد، قادر به تعلیم کسی نیست، و دیده بودم که دیگران هر چند به تعلیم بشریت آثاری انتشار می دهند، و در بین خود قیل و قالی می کنند . لکن تنها کاری که بدان توفیق یافته اند، اینست که جهل خویش را از یکدیگر پوشیده اند . اما من که در آن وقت در میانۀ روستا زادگان پاک دل بودم، فکر کردم که تنها راه رهائی از مسالۀ لا ینحل مذکور اینست که بچه های دهقانان را آزاد گذارم تا آنچه خود می خواهند بیاموزند »
9 - من همچنان می نوشتم و یگانه امری را که در نظرم حقیقت جلوه می کرد، تعلیم می دادم . و آن حقیقت این بود که انسان باید برای کسب بهترین رسمی برای خود و خانواده اش امکان دارد، زندگی کند، و من هم چنین زندگی می کردم »
10 – به هر حال این سؤال ها غالبا نمایش حود را مکررا می نمودند، و هر لحظه جواب خود را با اصراری بیشتر طلب می کردند، و چون قطرات مرکبی که بیک جای چکیده شود و دایرۀ بزرگی را بوجود آورد، سؤال های مکرر مذکور نیز با هم لکۀ سیاهی در من پدید آورده بودند »
11 - چنین بود آنچه مرا پیش آمد ومن دریافتم که این سؤال ها تنها سبب اختلالی موقت دتر من نیستند، و بسیار مهمند . و چنانچه مرتبا و مکررا خود را در من ظاهر سازند، ناچار باید جوابشان داد . و من سعی کردم که به آنها جواب دهم .
این سؤال ها هر چند ظاهرا مسائلی کودکانه و ساده و احمقانه می نمودند، اما چون من به آنها پرداختم، و به حلشان کوشیدم به این نتیجه رسیدم که اولا آنها مسائلی کودکانه و احمقانه نیستند، بلکه عمیق ترین و مهمترین مسائل حیاتند . ثانیا دریافتم که آنچه بکوشم، به حل آنها دست نخواهم یافت ! و بعد ملاحظه کردم قبل ار آنکه خود را با ملک و ابم، یا تربیت پسرم ویا نوشتن کتابهایم مشغول سازم، باید بدانم که چرا چنین می کنم ؟! و تا آن زمان که ندانم آن کارهارا برای چه می کنم، کاری نتوان کرد، و حتی نتوان زیست »
12 - در آن حال که با املاک خود مشغول بودم، و فکر ادارۀ امور آن مرا بسیار گرفتار ساخته بود، این سؤال در برابرم قد بر افراشت !
بسیار خوب تو مالک ششصد سیاتینا در ایالت سامارا هستی و سیصد اسب داری آخرش چه ؟!
و نیز در آن حال که سرگرم تعلیم و تربیت طفل خود بودم، به خود می گفتم :برای چه ؟!
یا چون اندیشه می کردم که روستائیان را چگونه ترقی ترقی توان داد ؟ از خود پرسیدم : اما از این همه تورا چه ثمر رسد ؟
یا چون به فکر شهرتی که از انتشار آثارم مرا خواهد رسید می افتادم، به خود می گفتم :
بسیار خوب گیرم که تو از گوگول – پوشکین – شکسپیر – مولیر یا هر کس
دیگر در جهان مشهورتر شدی، آخر از این تو را چه رسد ؟! من برای هیچ یک جوابی نداشتم . اما این سؤال ها صبر نداشتند، و فورا جواب می خواستند، و اکر به آنها جواب نمی دادم، زندگی برایم محال می گشت، و جوابی هم در میان نبود !
یک باره دیدم که بر چیزی تکیه ندارم، و آن چه در زیر پای داشتم، سقوط کرده است . و آن چه بواسطۀ آن زندگی می کردم نا بود شده است، و دیگر چیزی که از بهر آن زیست کنم ندارم .»
13 - البته نباید گفت : که فقط آرزوی خودکشی داشتم، بلکه قوه ای که مرا از حیات بیزار کرده بود، بهمان قسم طبیعی و ساده بود که فکر تهیل حیات، که قبلا داشتم وبه قدری فریبنده بود که من غالبا از این فکر متأذی بودم که مبادا بار حیات را لحظه ای بیشتر تحمل کنم، و بهمان اندازه مغبون شده باشم »
14 – در جمیع شعب علوم جستجو کردم، و هنوز بسیار از مقصد خود دور بودم که دریافتم کسان دیگر نیز که چون من در پی یافتن معمای حیات در علوم جستجو کرده اند، مانند من چیزی نیافته اند . . نه تنها چیزی نیافته اند، بلکه درست به همان چیزی که علت یاس و حرمان من شده بود ( یعنی بی معنی بودن حیات ) پی برده اندف و آن را تنها حقیقت تردید نا پذیری که بشر در این جهان می تواند ادراک کند، دانسته اند »
15 - من مدت ها در مقابل علم حیاتی داشتم، و از آن می اندیشیدم . و اگر عدم توافقی میان سؤال های خود، و جواب های علم می دیدم، آن را حمل بر جهل خویش می کردم، ونه نقص علم . اما آن مسائل نزد من مسائل حیاتی بودند، نه بازیچه و تفریح . و من در نظر خود بدان مقام رسیده بودم که خود را مجاز دانم تا حل آن مسائل را از علم طلب کنم، و آنها را اساس دانش شمارم »
بنابراین من نبودم که می بایست مورد ملامت قرار گیرم، بلکه دانش بود که ظاهرا جواب آن مسائل را وظیفه داشت، و لکن جوابی نمی داد »
16 – اما با این همه می بینم که علوم تجربی فقط معلومات مثبته را بدست می دهند، و عظمت مغز انسانی را نمایان می سازند، و در مطالعات خود هر گز از علت غائی ذکری به میان نمی آورند . در سورتی که حقیقتا این بحث وظیفۀ خاص آنهاست »
17 - این جوهر هرچه باشد، وجود دارد و من هم وجود دارم . اما در این که چرا چنین است ! اگر فیلسوفی منصف و واقعا محققی کامل باشد، خاموش می ماند، و چیزی نمی گوید، ومی داند که نمی داند »
– البته نمی خواهم بگویم که آن جواب ها ارتباطی به سؤال های من ندارند، خیر . بلکه بر عکس می گویم که تمام آثارعقلائی بشر مستقیما متوجه سؤال من بوده و هستند . منتها به آنها جواب نمی دهند! فقط کاری که می کنند این است که بجای جواب پس از بحث های فراوان درست همان سؤال های مرا منتهی به شکل پیچیده تری تکرار می کنند . »
19 - من چون به قسمت روشن و درخشندۀ علم توجه می کردم، چنان خیره می شدم که از سؤال خود منحرف می گشتم . و اگر چه آفاق روشنی که آن علوم می نمودند، بسی فریبنده بود، و هر چند غوطه خوردن در بحر بی کران علوم دلپسند بود، اما با این احوال من دریافتم که هر چه آن علوم درخشانتر و صریحتر باشند درد مرا کمتر دوا می کنند، و سؤال مرا کمتر جواب می بخشند .
با خود گفتم : من که از راه ثابتی که علم در پی کشف مجهولات می پیماید آگاهم و خوب می دانم در طی ان راه جائی نیست که برای این سؤال من : ( مقصد از حیات چیست ؟ ) در آن جوابی باشد . »
20 - باری غالب مردم این روزگار در حیات چنین می اندیشند، و چنین احساس می کنند، و این که برخی هم از این مردم که چنین کوته نظری و نا رسائی افکار خویش را فلسفه ای می خوانند، و نام آن را فلسفۀ تحققی می گذارند، نیز سبب نمی شود که من منزلت ایشان را از مقام کسانی که چشم از آن سؤال می پوشند، و تنها قطرات عسل را می چشند، بالاتر انگارم . »
21 - عقل با آنکه خالق حیات است، چگونه است که خود حیات را طرد و نفی می کند ؟! »
22 – و باید بگویم که من در خود عدم حقیقتی و کذبی ملاحظه می کردم . بدین معنی که خود را نکشتم، ولی می گفتم عقل مرا بدانجا کشانده است که باید خودکشی کنم . اما در همان حال که عقل و استدلال در کار بود، قوۀ دیگری نیز در من فعال بود که نامش را می توان وجدان حیات نهاد . قوه ای که مرا مجبور می کرد که از انتحار دست بردارم، و به حیات مداومت دهم و همین قوه بود که مرا از آن یأس خلاص می کرد، و وادار می ساخت که به ا ین حقیقت متوجه باشم که نوع انسان تنها من و چند صد نفر مردم دیگر مثل من نیست . و من هنوز در حیات نوع انسان بطور کلی مطالعه نکرده و از آن با خبر نشده ام . »
23 - اما بر عکس همین علوم مجهول و کاذب که آنقدر در انظار خوار و بی مقدار است، به حیات معنائی نسبت می دهند که مورد قبول میلیارد ها مردم، یعنی انسانیت است . آری معارف عقلی گه بوسیلۀ دانشمندان و حکیمان در وجود آمده، معنای حیات را انکار می کند . اما جمهور عظیم مردم یعنی نوع انسان کاملا، با معارف عیر عقلی خویش آن معنا را اثبات می نماید . آن معارف غیر منطقی ایمان است. یعنی درست همان چیزی است که من همیشه مردود و منفور می شمردم و به آن می خندیدم یعنی همان خدا . ( سوء تفاهم نباشد، از اعترافات عقایدۀ گذشتۀ تولستوی است ) »
24 - فقط در آغاز امر بود که من تصور می کردم، علم و معرفت، جوابی مثبت به سؤال داده است . و آن جواب مثبت را همان می دانستم که شوپنهاور گفته بود از این قرار و حیات بی معنی است، و چیزی جز شر نیست .
اما من چون آن را بیازمودم، دریافتم که این جواب، جوابی مثبت نیست، و فقط احساسات من بوده است که آن را مثبت تصور می کرده است . »
25 - و هم چنین دانستم جواب هائی که ایمان می دهد، هر حند که ممکن است بسی غیر منطقی و منحرف باشد، اما لا اقل این فایده را دارد که هر یک از آن جواب ها نسبتی را بین محدود ونا محدود معین می سازد . و ما قبلا دیدیم که تنها با تعیین این نسبت است که مسألۀ غامض ما حل می شود، و بدون آن حل مسألۀ ما ممکن نیست . »
26 – باری من ملاحظه کردم که بهر طریق سؤال خویش را طرح کنم، نسبت مذکور فقط در جواب هائی که ایمان می دهد، ظاهر و نمایان است . مثلا :
چگونه زندگی کنم ؟ بر طبق قوانین الهی سرانجام چه نتیجۀ واقعی از زندگی من حاصل می شود ؟ عذاب ابدی یا سعادت ابدی ، حیات را چه معنائی است که با مرگ از میان می رود ؟ اتحاد با خدای لایزال . ملکوت . »
27 - تنها ایمان است که در بارۀ مسألۀ حیات به نوع انسان جوابی می بخشد، و بالنتیجه زندگی را ممکن می سازد . در صورتی که معارف عقلی و منطقی مرا به این نکته رسانده بود که حیات بی هوده و بی معنا ست ! و زندگی من را دچار چنان وقفه ای ساخته بود که آرزو داشتم، خود را هلاک سازم ! »
28 - آنجا که بشر است تنها ایمان است که برای وی حیات را ممکن ساخته، و نکات عمده و صفات بارزۀ ایمان نیز در همه جا یک سان و بی تفاوت است .
ایمان گو هر چه خواهد باشد، و هر جوابی که ممکن است ببخشد، و آن کس که از ایمان جواب می گیرد، هر که خواهد باشد – اما مگر نه اینست که این چنین جواب وجود محدود انسان را معنائی نا محدود می بخشد ؟ معنائی که با درد و رنج از میان نمی رود، و با یأس و حرمان زائل نمی گردد، و با مرگ نا بود نمی شود . و معنی آن جمله این است که فقط و فقط در ایمان است که معنائی برای دحیات می توانیم بیابیم، و زندگی را ممکن و تحمل پذیر ببینیم . اما باید دید که این ایمان چیست ؟
و من در این معنا دانستم که ایمان تنها شهادت به غیب منبع لا یدرک وامثال آن نیست . تنها وحی و الهام و نبوت نیست . ( زیرا آن فقط یکی از قسمت های ایمان را بیان می کند ) . تنها نسبت و رابط خلق با خالق نیست . ( زیرا شخص اول ایمان یابد سپس خدا را بشناسد . نه این که وسیلۀ خدا ایمان یابد ) . هم چنین ایمان تنها آنطور که معمولا تصور می کنند، قبول تقلیدی معتقدات آباء و اجداد نیست، بلکه ایمان تنها عبارت است از : عرفان معنای حیات که انسان بر اثر آن خود را نمی کشد، و باز هم چنان زندگی می کند، ایمان قوت حیات است . اگر کسی باشد که زندگی کند، حتما به چیزی ایمان دارد . اگر ایمان نداشته باشد، به اینکه باید به خاطر چیزی زندگی کند، هر گز زندگی نخواهد کرد . اگر وی از طبیعت ظاهر فریب و کاذب محدود آگاه باشد، نا چار باید به نا محدود ایمان یابد . و دیگر بدون ایمان زندگی نتواند کرد»
29 - انسان برای آنکه قادر به زندگی باشد، اگر هم نا محدود را نبیند باید لا اقل از تغییر و بیان معنای حیات که متضمن رابطۀ محدود با نا محدود است آگاه باشد»
30 - من چه هستم ؟ جزئی از نا محدود . اما تمام اشکال در همین چند کلمه بود . از خود می پرسیدم : آیا ممکن است که نوع انسان از همین دیروز این سؤال را طرح کرده باشد ؟ آیا معتقد نتوان بود که هیچ کس قبل از من متوجه این سؤال نشده است ؟ سؤالی که آنقدر ساده است، و ممکن است بر زبان هر بچۀ عاقلی بگذرد .
یقین است که آن سؤال از بدو خلقت بشر بوده، و طبیعی است که بشر از بدو خلقت به حل آن توجه کرده است . و همیشه برای حل آن طریقۀ معمول یعنی مقایسۀ محدود با محدود و نا محدود یا نا محدود، جدا جدا، طریقه ای ناقص بوده است . و فقط آن گاه حل مسأله بیان و محقق گشته که بشر به نسبت محدود یا نا محدود پرداخته و توجه کرده است . »
31 - جمیع این تصوراتی که محدود را با نا محدود تطبیق نموده، و حیات را معنائی بخشیده است، از قبیل تصور خدا، مشیت، خیر، همه را به محک عقل و منطق می زنیم، و می بینیم که آن تصورات، کل ( همگی ) در داوری عقل و منطق ما محکوم می گردند . این غرور و خودپسندی ما اگر موحش نباشد، بسی مضحک است . ما چون طفلی هستیم که ساعتی را از هم ی گشاید، فنرش را بیرون می کشد، و با آن بازیچه ای می سازد، و بعد هم تعجب می کند که چرا دیگر آن ساعت کار نمی کند ! »
32 - من کم کم دانستم جواب هائی که ایمان داده است، دقیق ترین حکمت های بشری را در بر دارد، ومن دیگر حق ندارم که در عرصۀ عقل و علم منکر آن جواب ها گردم . زیرا آنها فقط جواب هائی هستند که برای مسألۀ حیات موجود است . »
33 - باز تکرار می کنم که آنچه مرا مم ساخت تا بوجود ایمان پی ببرم، آن بود که می دیدم، ما یعنی من و سلیمان و شوپنهاور وبا وجود اعتقاد به بی اعتباری جهان خود را نکشتیم . بلکه آنچه ایمان را بر من ثابت نمود، این بود که ملاحظه می کردم آن میلیاردها از مردم زندگی کرده و می کنند، و مرا و سلیمان را در بحبوحۀ حیات خود قرار داده اند، و پرورش داده اند . »
34 - شخص چون در بارۀ حیات نوع انسان می اندیشد و بیانی می کند، باید در بارۀ حیات کلی نوع انسان تفکر کند و سخن گوید . نه آنکه در بارۀ جزئی از طفیلی های حیات ! »
35 – حیات عالم به مشیت و ارادۀ کسی بقاء و دوام دارد، و بواسطۀ حیات همۀ عالم و حیات ما کسی مقصد و ارادۀ خویش را تحقق بخشد، و برای آنکه امیدی جهت یافتن معنای این اراده و مشیت باشد، انسان باید ابتدا آنچه را که از او خواسته اند ادا نماید . اما اگر من خود آنچه را که از من خواسته اند ادا ننمایم، هر گز نخواهم دانست که آنچه را از ما خواسته اند، چیست ! و به طریق اولی نخواهم دانست آنچه را که از جمیع ما یا از همۀ عالم خواسته اند چیست ! »
36 - همچنین مردم عامی و بی سواد .ساده که ما ایشان را چون گوسفند نا فهم می شمریم، بر طبق آن مشیت بر طبق آن اراده رفتار می کنند و هر گز هم خداوند و خویش را ملامت نمی کنند . اما ما مردم حکیم و دتنشمند، نان خداوند را می خوریم، ولی آنچه او از ما خواسته است، بانجام نمی رسانیم، و در عوض دور هم می نشینیم، و در این بحث می کنیم که چرا آن دسته باید حرکت کند ؟ آیا این عمل احمقانه نیشت ؟ علی الخصوص که در بارۀ این سؤال حکم هائی هم می کنیم . حکم می کنیم که خداوند ما ( استغفر الله ) احمق است ! حکم می ئکنیم که خداوند اصلا وجود ندارد ! و مائیم که عاقلیم و فقط مائیم که احساس می کنیم که وجود ما بی فایده است، و باید بهر صورت که ممکن است از شر وجود خود برهیم ! »
روشن فکری همین یعنی پوچ !
37 - اگر گدای گرسنه و ای را از سر گذر به قصری مجلل و زیبا در آورند واورا بپوشانند و بنوشانند، و در عوض به او بگویند که مجبور است فی المثل دسته ای را بالا و پائین حرکت دهد، وی قبل از آن که در این معنا که چرا اورا باینجا آورده اند ؟ چرا باید این دسته را حرکت دهد ؟ و نظایر این بحث کند، باید دسته را به بالا و پائین حرکت دهد . زیرااگر او دسته را حرکت داد بالنتیجه بعد خواهد دانست که مثلا با آن تلمبه به کار می افتد وتلمبه هم آب می کشد و آب هم باغچه را مشروب می کند، سپس وی از مقام تلمبه زدن بجای دیگر می رسد، مثلا بر اثر این حرکت میوه ها بدست می آید و خوشنودی خداوند خانه حاصل می شود و بر اثر آن روز به روز از کارهای پست به مشاغل عالیتر می رسد و بالطبع از نظم و ترتیب و کیفیت قصر بیشتر آگاه می شود، و چون در امور آن شرکت کرد هر گز به فکر این سؤال نمی افند که چرا اورا بدانجا آورده اند ؟ و مسلما خداوند خانۀ خویش را ملامت نمی کند که چرا اورا بدانجا آورده اند، و بدان کار گماشته اند . »
38 – به یقین می گویم : که آن خداجوئی من، از روی استدلال نبود، بلکه ناشی از عواطف بود، زیرا – آن طلب در امتداد تفکرات من پیش نمی رفت، بلکه از جهت مخالف آن سیر می کرد – راهسپار طریق دل بود و در آن دیار غریب که خود را بیمناک و یتیم و تنها می یافت، امیدی داشت، امیدش به کسی بود . »
39 - من در ذهن خویش، بحث ها و استدلال کانت و شوپنهاور را دایر بر اینکه اثبات وجود خدا محال است، مرور کردم، و آنها را با دقت سنجیدم، و در آخر مردود شمردم . ( نویسنده : چون خدا فرا گفته و منطق است، و در کلام نگنجد بنابراین اثبات او به ان کیفیت غیر ممکن است ! ) و به خود گفتم : مقولۀ علت در زمرۀ تصوراتی چون زمان و مکان نیست . اگر من وجود دارم، باید آن وجود را علتی و علة العللی باشد، و آن علت اولی که علت العلل است، همان است که مردم خدا می خوانند . و من دراین مقام تأمل کردم وبا تمام هستیم کوشیدم تا مگر وجود آن علت را دریابم و به مجرد آنکه مذعن شدم به اینکه قوه ای هست که وجود من در پرتو آنست، فورا احساس کردم که دیگر می توانم زندگی کنم . »
30 - اما پی در پی از جهات مختلفه دوباره به همان تصدیق رسیدم که من نمی توانم بدون علتی یا دلیلی یا معنائی، خود بدین جهان آمده باشم . من نمی توانم چون مرغ بی پر وبال باشم که از آشیان خود فرو افتاده باشد . ( هر چند که بهمان مرغ بی پر و بال شبیه بودم ) و نیز قبول داشتم که مرا مادری حمل کرده سپس بزاده و در آغوش خویش گرم ساخته و غذا داده و دوست داشته است . حال مادر من کجاست ؟ اگر من یتیم می شدم، چه کسی مرا حفظ کرده بود ؟ پس من از خود نمی توانم پنهان کنم که کسی مرا حفظ کرده و دوست داشته است . اما آن کس که بود ؟ آیا خداست ؟ اوست که مجاهده و طلب مرا می داند و می بیند . اوست که بر یأس من اگاه است . اوست که بر سعی و کوشش من گواه است . بخود گفتم : او وجود دارد و فقط در همین لحظه که وجود اورا تصدیق کردم، حیات در من دمیده شد، و من امکان زندگی را احساس کردم و لذت وجود را درک کردم » نویسنده : خداوندا به حق آن لحظۀ تولستوی عزیزان را مفتخر به ان موقعیت فرما . آمین !
31 - اما در مقابل، از خود پرسیدم : ( پس این احساس خدا که در من است، احساس کسی که بجان در طلبش هستم، از کجا آمده است ؟ ) با این فکر باز امواج شادی بخش حیات در من برخاست و آنچه در گرد من بود، زنده شد و معنائی یافت »
32 - و نیز به خاط محتاجر آوردم که من فقط درآن زمان زیسته و دارای حیات بوده ام که ایمان بخدا داشتم . و من در ان وقت چون گذشته می دیدم برای ادامۀ حیات تنها محتاج عرفان خداوندم . وقتی از او غافل مانم، یا به او ایمان نیابم، من می میرم .»
نویسنده : این بند بیانگر این است که تا زمانی که آدم احساس وجود خدا را می کند، آدم زنده ایست و گر نه مردۀ متحرکی خواهد بود . این برداشت تفصیلی دارد که خارج از مقال ما خواهد بود . بت پوزش
33 - نا گهان ندائی ر من برخاست و گفت :
دیگر بیش چه می خواهی ؟ این همان او» است . این همان است که بدون وی کسی زندگی نتواند . شناختن خدا و زندگی کردن خود یک چیز است، خدا حیات است، زندگی کردن ملازم خدا جستن است، زیرا – تو بدون خدا زندگی نتوانی کرد .
در این جا دیگر بیش از پیش آنچه در گرد من بود، روشن شد، و دیگر این نور هر گز مرا ترک نگفت »
نویسنده : عارفی که خود را خوب شناخت !
34 - آنچه بر سر من آمد چیزی از داین قبیل بود که پنداشتی ( نمی دانم کی ) مرا در قایقی گذاشته و پاروئی در دست های نا آزموده ام نهاده بودند و مرا به جبر از ساحل نامعلومی به سوی کنارۀ مقابل رودخانه رانده و یکه و تنهایم گذاشته بودند . من به بهترین وجهی که می توانستم پارو می زدم و پیش می رفتم . اما چون چیزی از راه را طی کردم و به میانۀ رودخانه رسیدم، جریان تند آب متزایدا مرا از مقصدم دور می کرد . چون در آن میان با دیگران نیز مواجه می گشتم، ایشان را نیز چون خود می دیدم که دست خوش امواجند و با جریان آب در تلاش . آنان که در این میانه هنوز پارو می زدند بسیار نادر بودند، بقیه از پارو زدن دست کشیده، و جریان آب را پیش گرفته بودند . و آنان که مخالف جریان آب با جهدی وافر حرکت می کردند، بس قلیل بودند . بقیه تسلیم جریان رودخانه بودند . ومن هر چه پیش تر می رفتم، جهتی که مرا به سویش رانده بودند، بیشتر فراموش می کردم، زیرا - سبقت و برتری مردمی که خود را با جریان آب موافق ساخته بودند مرا مفتون می ساخت . و بالاخره درست در میانۀ رود همان جا که پر از مردم و پر از زورق هائی بود که موافق جریان آب می رفتند، من جهت و مقصد خود را گم کردم، و از پاروزنی دست کشیدم . و در اطراف خویش نظر کردم، و هر طرف ملاحظه نمودم که این مردمی که با شادی و سرور با پارو و با بادبان به سرعت موافق جهت آب می راندند، مرا و یکدیگر را مطمئن می ساختند که از جهت مخالف راندن محال است و حرکت تنها از همان جهت ممکن و میسر است و لا غیر، من هم مع الاسف این را باور کردم، و طریق ایشان گرفتم و به پیش رانده شدم و تا آنجا رسیدم که دیگر صدای سهمگین امواج تند رودخانه را می شنیدم و آبشاری را که در پیش من بود وبنا بود که من در آنجا خرد شوم، خوب می دیدم چنانچه قایق های بسیاری را نیز در آنجا در هم شکسته یافتم، در آنجا دیگر ب8ه خود آمدم و خود نمی دانستم که مرا چه پیش آمده است که از هدف اصلی خود منحرف گشته ام . در مقابل خویش یعنی همان جا که به سویش بشتاب رانده می شدم جز درهم شکستگی و اضمحلال که آنقدر مرا می ترسانید، چیزی نمی دیدم و از هیچ طرف روی سلامت و خلاصی نیافتم و نمی دانستم چه باید کرد . اما چون به عقب نگریستم قایق های بی شماری را مشاهده کردم که لا ینقطع رودخانه را می بریدند و به ساحل مقابل نزدیک می شدند . اینجا بود که من آن ساحل که از اول مقصود من بود و پاروهائی که به دستم داده بودند و آن جهتی که به سویش رانده بودندم، بخاطر آوردم و دو باره خود را جمع کردم و سعی نمودم که از همراهان گمراه خویش دست کشم ئ تا فرصت هست بخلاف جریان آب به سوی ساحل مطلوب پارو ن قایق خویش را هدایت کنم .
آن ساحل خدا بود و آن جهت سنت و عقاید دین . پارو عبارت بود از آن آزادی و اختیاری که بمن داده اند تا خود را به ساحل مراد ببرم وبا خدا اتحاد جویم . در این جا قوت حیات در من تجدید شد و من باز شروع به زیستن کردم . »
نویسنده : این مقال بیانگر عقیدۀ تولستوی بر اختیار آدمی در زیست است .
35 - باری من از حیات مردمان هم شأن و هم طبقۀ خویش چشم پوشیدم، زیرا – دریافتم که حیات ما حیات نیست، بلکه تقلید حیات است . دریافتم که تجملات و تنعماتی که ما در آن غرق هستیم، ما را از شناختن حیات محروم می سازد . دریافتم که برای شناختن حیات نباید حیات نادر خود را ( یعنی حیات ما را که طفیلی های حیاتیم ) بشناسم . بلکه باید از حیات جمهور رنجبران ساده دل که خلاق حیاتند، اطلاع پیدا کنم، و معنائی که ایشان به حیات می بخشند در یابم »
36 - اما حال بر عکس، اعتقادی راسخ داشتم که بدون دین حیات من نه معنائی دارد و نه می تواند معنائی داشته باشد . و معتقدات دینی تنها پیش من دیگر غیر ضروری نبود، بلکه بالعکس با تجربیات تردید نا پذیر خود بدین جا رسیده بودم که فقط این مسائلی که در دین و ایمان است به حیات معنائی می دهد و لا غیر . »
37 - بخود می گفتم : که عرفان دین ( چون خود انسانیت و یا قوۀ عاقله اش ) ، از منشأ مرموزی ناشی شده است، آن منشأ خداست که هم اصل جسم انسانی است وهم اصل قوۀ عاقله اش و هم چناتکه جسم من که از خدا بمن رسیده است دروغ و نا درست نیست، به همچنین عقل و منطق من و ادراکی که از حیات دارم، بالنتیجه احوال متعددی که سبب ترقی آن ادراک حیات در من می شود، نیز دروغ و ا درست نمی باشد »
37 - آری همۀ مردم در احوال متنوع حیات و نراتب متعدد از تربیت، این سؤال جاویدان را در مقابل دارند و از خود می پرسند : ( چرا من زندگی می کنم و نتیجۀ حیات من چیست ؟ ) و فقط دین است که قادر است به همۀ ایشان پاسخ دهد . »
38 - من در آن زمان نمی دانستم که اعظم محبت آنست که خود به محبت پیوندند . ونمی دانستم زمزمۀ کلمات معینی که ( در شهادت نیسانی . نویسنده : شهادت نیسانی مانند آب نیسانی حکمت خاصی دارند ) موجود است ما را به حقیقت ملکوتی نمی رساند، و نیز نمی دانستم که محبت در رابطۀ خود با حقیقت نمی تواند به زور و جبر واسطۀ اتحاد و پیوند ما گردد . بالاخره من در آن زمان این خطاها و اشتباهات را در آن استدلال نمی دیدم . لذا می توانستم تمام شعائر و آداب کلیسای ارتودکس را بجا آورم، و بپذیرم . بدون آنکه معنی معنا و مقصود غالب آنها را بدانم . »
39 - اما بهر حال اعتقاد به صحت شعائر و آداب مذکور هم حدی داشت . چنانکه هر گاه می خواستم از برای اداب و ادعیه ای که ذیلا بطور نمونه ذکر خواهم کرد ( و بی مبالغه دو سوم ادعیه و اوراد ما را تشکیل می دهد ) نزد خود معنائی بسازم، می دیدم که اساس رابطه ای که با خدادر خود یافته بودم، کم کم متزل می شد، و امکان هر نوع ایمانی در من مفقود می گشت »
40 - هر گاه جهت همۀ این ها و سایر ادعیه از قبیل سرود ن وهمۀ مراسم نذر و قربانی و عشاء ربانی و نظائرش ( چنانچه گفتم : درست دو سوم عبادات و مراسم ) می خواستم برایشان نزد خود تفسیر و توجیهی بنمایم، سبب می شد احساس نمایم که ایمانم در حال تزل است، و رابطه ای که با خدا یافته ام نزدیک است از میان بر خیزد .
کنگرۀ جهانی سال 1951 پاریس
نقل از جلد چهارم کتاب تفسیر و نقد و تحلیل استاد محمد تقی جعفری
از جلال الدین مولویبود
ص 339
استحکام و متانت و قابل عمل بودن تمام احکام و مقررات اسلامی است که در هر زمان و مکان و در هر گونه شرائط دارا می باشد . این حقیقت با اندک مراجعه به حقوق اسلام و زیر بنای مسائل اقتصادی واخلاقیات و الهیات و سیستم ی اسلام اثبات می شود . اصول و کلیاتی را که دین اسلام در بارۀ تنظیم زندگی مادی و معنوی انسان ها مقرر کرده است، برای ابد از فرسودگی آن جلوگیری می کند . چون دراین مباحث نمی توانیم مطالب مشروحی را در اثبات این حقیقت وارد کنیم، مجبوریم به شهادت گروهی از حقوق دانان و رجال بزرگ قانون قناعت نمائیم .
توضیح : شادروان استاد : ارزش و زحمات علمی آن بزرگ مرد الهی در راه ارائۀ حقایق در حد انبیاء الهی است، و نیازی به بسط بیشتر مدعای خود نبوده است . زیرا شاگرد شما در سایت حود ( www.ghkherad.ir ) جزئیات قواعد اسلامی را تحت عنوان انوار حکمت آورده است، و عزیزان خواننده با مراجعۀ به ان به آنچه کنگره دست یافته، دست خواهند یافت ، و گواهی دیگری بر صدق وجود نازنین الهی آن استاد خواهد بود . انشاالله ! »
اما کنگره :
در سال 1951 میلادی شعبۀ حقوق از مجمع حقوق تطبیقی در دانشکدۀ حقوق جهانی پاریس کنگره ای برای بررسی سیستم های حقوقی مختلف برگزار می کند، و یک هفته به بررسی فقه اسلامی اختصاص می یابد . جمعی از مستشرقین و حقوق دانان و رجال قانون از کشورهای اروپا و مسلمانان در این کنگره شرکت داشته اند . پنج موضوع فقهی برای بررسی در کنگرۀ مزبور معین شده بود . نتیجۀ مطالعات و بررسی اعضای کنگره در فقه اسلامی چنین بوده است :
فقه اسلامی با داشتن ذخیرۀ فوق العاده بزرگ وسرشار از قوانین و نصوص می تواند پاسخگوی همۀ دورانها و جوامع بوده باشد، دراثنای گنگره رئیس وکلای پاریس چنین اظهار می دارد :
من نمی دانم میان این دو قضیه را چگونه وفق دهم : از طرفی گروهی می گویند : دین اسلام بگذشت ازمنۀ طولانی راکد و بی فائده شده است . ( نویسنده : یکی از آنان هگل است ) از طرف دیکر یررسی ها و تحقیقات بررسی کنندگان این کنگره است که با قواعد و نصوص صریح، ضد ادعای آآن گروه را ثایت می کند . ( نظر استاد : یعنی فقه اسلامی متحرک و می تواند جوابگوی شؤون بشری گردد . )
قطعنامه ای که در پایان کنگره مورد تصدیق و امضای اعضای کنگره گشته است، بدین قرار است :
با نظر به بررسی و تحقیقاتی که در این کنگره انجام گرفت، روشن می شود که دین اسللام با داشتن سرمایۀ کلاان از قوانین و کلیات ومقررات، با در نظر گرفتن یک انعطاف مناسب، صلااحیت پاسخ گوئی احتیاجات جوامع بشری را در هر دوره و هر مکان دارا است . »
( بیان استاد : پیاده شدن عقاید و مقررات اسلام در عده ای از افراد مانند : علی ابن ابیطالب ع ، ابوذر غفاری، سلمان، مقداد ، عمار، مالک اشتر و. جای هیچ تردیدی نیست)
درباره این سایت