منتخباتی از کتاب فلسفۀ زندگی تولستوی »
1 - کسانی که در راه های باطل سرگردان و نفوس خود را در طریق هوس کامل ساخته، می گویند :
حاجتی به تعریف حیات نیست . زیرا – که همه خوبی آن رادرک کرده اند، و حال آنکه نه حیات را شناخته اند و نه سعادت را، این ها مانند کسانی هستند که در کشاکش امواج دریا واقع شده گمان می کنند به جانب مقصود با پای خود راه می پیمایند، و از حقیقت حال که موج اورا می برد و از خودش تصرفی ندارد غافل است .»
2 - حق و حقیقت این است که من به شما می گویم : ساعتی می آید مردگان صدای مسیح را می شنوند یا به صدای صور اسرافیل از قبور بیرون می آیند . »
3 - وجدان حساس طوری به انسان سخت می گیرد که مجبور می شود تمام تعلیمات پوچ را از خود دور کرده در وسط راه شناخت حیات بایستد و توضیحاتی که اورا قانع کند طلب کند . »
4 - زنده شدن مردگان در قبور کنایه از وقتی است که در اثر تابش عقل و وجدان حساس بیدار و چیز هائی را که انسان از نفس خود پنهان می داشت آشکار می گردد . م کبری و مناقضات عظمی در مردمان بزرگ برای شناختن حیات بشری بر پا می شود .
انسان که بواسطۀ وجدان حساس، بهوش آمد، پیش خودش می گوید : حیالت من تماما عبارت از میل ورغبت به سعادت شخصی، بجز این که عقل نغمۀ دیگر می سراید، و زمزمه اش این است : که چنین سعادتی نایاب وهر عملی که برای وصول باین سعادت بجا آوردم، و هر وسیله ای برای رسیدن به این مقصود تحصیل کنم، نهایتش به مرگ و زوال و پایانش به نیستی و اضمحلال می رسد . من در آرزوی سعادت و جستجوی حیاتم، لکن در آنچه در ظاهر و باطن خود می نگرم عاقبتش جز مرگ چیز دیگری نیست چگونه زندگانی کنم ؟ چه عملی سزاوار است بجا آورم؟ آیندۀ من چه خواهد بود ؟ از این سؤالات جوابی تخواهی شنید . »
5 - لکن این قوۀ بزرگی که در طبیعت انسان خلق شده، عیش را بر او حرام و وادارش می کند به کشتن خود، و قطع رشتۀ این حیات تلخ نا گوار ، تا از عذاب داخلی که در نتیجۀ وجدان حساس بر او عارض شده نجات یابد، این است که در دورۀ ما انتحار و خود کشی بی شمار است . »
6 – آنچه بر طفل شیر خوار صدق می کند، بر مردی هم که از عقل محروم یا در زندگانی خود حیران است صدق می کند زیرا - که هر دو آنها از حیات خود و دیگران چیزی درک نمی کنند وبهمین جهت نمی توان گفت که حیات آنها حیات صحیح و درست بشری است .
شروع حیات انسان فقط از زمان ظهور وجدان حساس است گه فورا به حیات گذشته و حال خود و دیگران تذکر می دهد و اورا آگاه می سازد باینکه هر فردی علاقه و ارتباط تام دارد به درد و مرگ و در نتیجه مردم را وادار می کند، به افکار نفع شخثی و احساس این که زندگانی آنها با خطرات و موانعی مواجه خواهد شد که از سیر و حرکت بازش می دارد . »
7 - و نیز آنچه فگر می کند که بفهمد وجدان حساس در چه وقتی از زمان در او بوجود آمده، فکرش به جائی نمی رسد، لکن در هر حال ابتدای وجود وجدان حساس را در بدو تولد جهانیزخود تصور نمی کند، بلکه اورا در عالمی موجود می داند که مناسبتی با عالم جسمانی ندارد .
وقتی که فهمید وجدانش با حیات جسمانی او اختلاف دارد، از خودش می پرسد که مصدر این وجدان حساس در کجاست ؟ این موجودی نیست که بتوان گفت عاقلی است که از پر و مادر زائیده شده و نوۀ جد و جده ایست که در فلان سال متولد شده است ر
و یا اینکه از علاقۀ خود نسبت به سایر موجودات بی خبر است می فهمد که وجدان واسطۀ اتحاد و ارتباط با موجودات عاقله است که هزاران سال است آن موجودات در عالمی غیر از عالم اجسام زندگانی کرده اند، میسر نیست برای انسان که بداند اصل و مصدر وجدان حساس در کجاست ؟ مگر این که وجود یک دایره و حلقه ای را درک می کند که اورا با سایر وجدانیات حساسۀ خارج از زمان و مکان مرتبط می سازد، و ماند امتزاج آب و شراب با آنها ممزوج می شود .
وجدان حساس که در انسان بیدار شد، تصور می کند منظر حیاتی که اشخاص گمراه آن را حیات واقعی پنداشته اند، به انتها رسید . زیرا – مردمان گمراه گمان می کنند که حیاتشان در این موقع متوقف و ساکن شده، و حال آنکه بر عکس بیدار و متحرک گشته . »
8 - انسانی که تعلیم غلط آموخت در موقع پیدایش وجدان حساس تصور می کند که حیاتش به قسم تقسیم شده . »
9 – خیال ورود مردمان این دوره در ساحت حیات حقیقی، مانند دختری است که از طبیعت زن بی خبر و وقتی تصور عوارض ابستنی و درد زائیدن را در نظر می آورد، به گمانش می رسد حالتی که اورا به واجبات و تکالیف مادری دعوت می کنند غیر از حالت طبیعی اوست، و از زندگانی خود نا امید و مأیوس می شود . »
وقتی انسان این حقیقت را درک نمودف یک رابطۀ تازه ای بین وجدان حیوانی و وجدان حساس می یابد و از این ساعت شروع می کند به تولد در حیاتی که باعث ترقی و تکامل است . »
10 - نمو و ترقی وجدان حساس در انسان محسوس نمی شود تا زمانی که حیات شخصی و سعادت فردی را از محالات بداند . »
11 - حیات حقیقی انسانی که در نسبت بین وجدان حساس و وجدان حیوانی ذات خود را ظاهر می سازد، شروعش از وقتی است که انسان سعادت حیوانی را انکار نماید، و این انکارد هم شروع نمی شود مگر زمانی که وجدان حساس بیدار شود . »
12 - انسان وقتی که از نفس خود مرکز زمان و مکانش را می پرسد، با این سؤال به قلبش خطور می کند، می فهمد در وسط زمانی واقع شده که هر دو طرف او لانهایه است و خودش مرکز کره ایست که سطح آن در هر مکانی هست و اختصاص به هیچ مکانی ندارد . »
13 - ترک سعادت حیوانی قانون حیات انسانی است . »
14 - می بینید آنچه که از مطالب عقل باو تسلیم شده، عین آن چیزی است که ددر عالم حادث می شود . و حیات مردمان گذشته هم آن را می خواسته اند .دلائل منحصر در این ملاحظات نیست . برای اثبات صحت این حقائق چیز دیگری است که اقتدار و اقناعش بیش از عقل و تاریخ است و آن عبارت از میل و رغبت قلب انسان است . که اورا به جانب سعادت ابدی می برد، و این رغبت و میل در عرف بشر، محبت و دوستی نامیده شده میشود . »
15 - تمام مردم آن عاطفه ای را که حل مشکلات می کند و به انسان سعادت زاید الوصفی می رساند، می شناسند . و آن عاطفۀ محبت است . حیات عبارت از سرور و نشاط شخصیت حیوانی است، مادامی که فرمان بردار عقل باشد . عقل آن ناموسی است که شخصیت حیوانی انسان برای رسیدن به سعادت مطیع اوست . محبت سیرت یگانۀ انسانی است که با عقل موافق باشد . در حالی که شخصیت حیوانی راغب به سعاذ=دت ذات حیوانی است، عقل انسان ثابت میئ کند که سعی در تحصیل سعادت حیوانی خبط و خطا و سیر در تاریکی عادی است، و سعادت شخصی سرابی است که انسان را فریب می دهد، و هیچ وقت به آو نخواهد رسید، واخیرا عقل تما راه ها را بر انسان می بندد، مگر یک راه که فقط محبت می تواند ۀن را به پیماید.»
16 – چقدر قشنگ و زیباست، عاطفۀ محبت که انسان را وادار می کند به بنای حیات خود، برای فایدل دیگران . درد مردم ناشی از شخصیت حیوانی، و مصدرش انسان است . و تخفیف این درد ممکن نیست، مگر این که به محبت، بدهد تا در او معجزات باهره نماید . هر قدمی که انسان برای سعادت شخصی بر می دارد، اورا نزدیک می کند به بزرگترین مصیبت ها، یعنی مرگی که بمجرد دیدنش، صفا و روشنی مسرات شخصی در نظرش تیره و تار می گردد . مگر قدم گذاردن در راه محبت که نه فقط ترس از مرگ را ظاهر نمی کند، بلکه به انسان تکلیف می کند که جسد خود را قربانی سعادت دیگران نماید . »
17 - پس چنین مهربانی خشودی طبیعت انسانی را که رو به جلو می رود، ضمانت می کند، و اورا از حیوان جدا کرده به خدا ربطش می دهد .»
- محبت ترقی و نمو نمی کند، مگر زمانی که آفتاب عقل براو بتابد و به طرف روشنائیو نور خود اورا بکشاند . »
19 - انسان برای این که نزدیک شدن به مرگ را از نظر خود مخفی نماید، چاره را منحصر در ادامۀ عیش و نوش می داند، لکن برای این خوشی ها هم اندازه ایست که نمی تواند از آن کند . هر وقت به انتها رسید، مبدل به درد و اندوه می شود . و از مرگی که به طرف او می آید، بی نهایت می ترسد »
20 - آواز حق به بشر می گوید مرگ یافت نمی شود . منم قیامت، منم حیات، اگر مرده بمن ایمان آورد زنده می شود، و اگر زنده است هر گز نخواهد مرد . آیا به این آواز ایمان می آورید . »
21 - و رأی صحیح می گوید حیات عبارت از وجدان داخلی انسان است که دیده نمی شود . »
22 - وجدان عبارت از چیزی است که گاهی پیداست، و گاهی پنهان، بدون این که از خود اثری گذارد . »
23 - بنابراین مقیاس حیات حقیقی که صاحب خود را به روشنی هدایت می کند محبت است . محبت خوراک نفوس است . و آن چیزی است که محبت باو ظاهر می شود، کسی نمی ئتواند تکمیلش نماید، مگر خدا . »
24 - انسان مرگ را نمی بیند وطعم درد را نمی چشد، مگر وقتی که نفس انسانی خود را بی قدر نماید، و او را نفس حیوانی بشناسد . »
» ,انسان , ,حیات ,وجدان ,کند ,است که ,وجدان حساس ,می کند ,که در ,که از ,کتاب فلسفۀ زندگی


درباره این سایت