3 – منتخباتی از کتاب رستاخیز تولستوی
1 - و به این ترتیب آن دخترک بینوا بی آنکه از نهی وجدانی و قوانین عرفی اندک ملاحظه ای نماید، در این دنیای سرتاسر جنایت و فساد قدم نهاد . همان زندگانی پر از ننگ که صدها هزار ن گمراه نه به رضای نفس بلکه در تحت حمایت حکومت به تصور این که وسائل آسایش اهالی را فراهم می نمایند، در پیش گرفته اند همان زندگانی پر از بلا که سرانجام نود در صد دختران معصوم را بامراض دردناک و ناتوانی . عاقبت مرگ پیش رس مبتلا می سازد . »
2 - سراسر این تغییرات فاحش که در افکار و اعمال او به ظهور رسیده، ناشی از آنست که از آن پیش همۀ امور را با وجدان باطنی و ضمیر مستقل خود قضاوت می کرد، لیکن حالا با ترازوی افکار دیگران می سنجد . »
3 - هر چند در آغاز نیلیدوف در برابر این آزمایش وجدانی و ابتلای نفسانی مقاومتی می کرد، لیکن کشمکش باطنی و برای او بسیار دردناک می آمد. آنچه را به حکم وجدان خویش پسندیده و نیکو می دانست دیگران آنرا نا پسند و مکروه می شمرند، و بر خلاف هر چه به نظر وی زشت و نا درست می رسید مورد تحسین و تمجید همگان می گردید . عاقبت ناگزیر تسلیم عقاید دیگران شد و اعتماد بر نفس و امر قاضی وجدان را فراموش کرد . هر چند روی بر تافتن از آمر نفسانی خیلی نا گوار و سخت بود، اما این احساس لطیف چندان دوامی ننمود و هم در این زمان بود که نیلیدوف رفته رفته باستعمال دود و الکل نیز عادت کرد و هر وقت که سر زنش ضمیر روح اورا آشفته می ساخت به پناهگاه آن دو داروی هوش ربا پناه می گرفت، و به زور آن دو عامل مخدر خود را از دغدغۀ ضمیر فارغ می ساخت . »
4 - نیلیدوف مانند سایر مردم دارای دو وجود متضاد و دو روح متناقض بود : یکی وجود اخلاقی و روح انسانیت که تنها از نیکو کاری و صلاح اندیشه می نمود و اورا به طلب کارهای خیر که متضمن نفع و خدمت دیکران باشد بر می انگیخت . دوم وجود مادی و روح حیوانی، که می خواست برای لذت آنی و نفع عاجل خود سراسر عالم را فدا سازد . در این زمان آن خود پرستی و حیوانیت لگام گسیخته که ناشی از زندگانی در پطرزبوزغ و محصول زندگانی او در قشون روس بود، چنان بر وی استیلا داشت که اندک قدرتی برای روح انسانی او باقی نگذاشته بود . لیکن دیدار کاتیوشا آن احساسات لطیف دیرین را در وجود او بیدار کرده دوباره نفس ناطقه انسانی را زنده ساخته و از این رهگذر در اعماق ضمیر وی جنگی شدید ما بین این دو نیروی و شیطانی به ظهور رسید که در مدت دو شبانه روز عید پاک دائما روح اورا مشغول می ساخت . از یک طرف اهریمن اورا به تمتع وصل روی جوانان در این عالم پیری دعوت می کرد و از سوی دیگر سروش هوش وی را به پاکی و پاک دامنی خوانده است . »
5 - رئیس بعد از آنکه قصد نشستن کرد باز در بارۀ شهوت نطق او به جنبش آمده گویا آهنگ صدای خود خیلی به گوشش پسندیده آمده بود . که دیگر بار عنان کلام را رها کرده و شرحی در باب اهمیت حقوق هیأت منصفه بیان فرمود واضافه کرد که آنان باید توجه کنند، آثار و نتائج اعمال حقوق قانونی خود را درست بسنجند که از آن سوء استفاده نشود و بیاد آورند که در برابر خداوند متعال سوگند یاد کرده اند که سر موئی از راه عدالت و انصاف منحرف نگردند . ایشان که وجدان زندۀ هیأت منصفه هستند باید از روی وجدان رای بدهند و اسرار محاکمه را مستور دارند و غیره و غیره . »
6 - نیلیدوف به پلیدی و زشتی کردار گذشتۀ خود معترف بود . و دست نیرومند روزگار را بر حلقوم خود بخوبی احساس می کرد . لیکن هنوز بوسعت دامنۀ خطای خویش پی نبرده و تسلیم پنجۀ قوی وجدان نمی شد . پیوسته می ئخواست خود را قانع سازد که شخص او مسؤول این حوادث نیست، و تلاش می کرد ضمیر خود را تسکین دهد، و آنچه را با چشم می بیند وبا گوش می شنود تکذیب کرده، خود را فریب دهد . »
7 - همان طور که یک روز صد روبل پاداش رفتار نا پسند و به قیمت اطفاء حس شهوت حیوانی خود به او پرداخت، حالا هم آن گناه شنیع و عمل فجیع را فقط به چند روبل نا قابل می خواهد تلافی کند ! نه ! چون فکرش به اینجا رسید ناگهان دهلیز خانۀ عمه خانم ها و دادن پاکت پر از پول به کاتیوشا در برابر چشمش مجسم گردید . در آن لحظه همان وحشت و ندامت و خجلت قدیم دو باره بر روحش مستولی گردید : فریاد زد : آه ! آه ! از آن پول ! آه ! آه ! فقط یک آدم نا کس و پست این چنین رفتاری می کند . و من همان شخص پست نا کس هستم ! »
8 – پس لحظه ای از قدم زدن ایستاد، دو باره گفت : آری من همان پست نا کس هستم ! بلی من همانم ! و همچنان سیل سرزنش ضمیر و ملامت وجدان بر روح او جریان داشت . »
9 - نیلیدوف با خود گفت : آیا رفتار من با ماریا و اسپلیونا و دوستی با شوهرش
از کمال دنائت و فرومایگی نیست ؟ آیا رفتار من با رعایای املاک موروثی مادرم از کمال خود خواهی نیست ؟ از حاصل دست رنج آن کشاورزان بی چاره به عنوان این که ملک موروثی مادرم است، کیسه های خود را پر می کنم ! در حالی که می دانم آن مال و منال نا مشروع است ! آیا این زندگانی این پروری و عیاشی جز پستی و رذالت معنی دیگری دارد ؟! عاقبت بالاتر از همۀ این اعمال زشت ننگین، رفتار نا پسند من در بارۀ کاتیوشا آه ! ای بد بخت ! ای پست فطرت ! مردم در بارۀ تو چه می توانند قضاوت کنند ؟ ممکن است آنها را گول بزنی ! ولی محال است که بتوانی خودت را گول بزنی ! تو در برابر وجدان خود محکوم هستی !!! بلی محکوم هستی !!!
10 - نیلیدوف را مکررا این اندیشه دست داده بود که وجدان خود را تطهیر کند، و فصل جدیدی در کتاب زندگی خود باز نماید . و عمر گذشته را که مشوب به اعمال رذیله و کردارهای نا شایست بود تغییر دهد و راه و روش پسندیده ای در پیش گیرد . برای خود قوانین و قواعدی وضع می کرد که در آینده بر آن منوال زندگانی کند . اما در هر دفعه به محض این که از آن بحران نفسانی بیرون می آمد، باز فریفتۀ ظواهر دنیا می شد . باز از نو در گرداب شرور و بد کرداری ها فرو می افتاد، ایام حال او بدتر از روزگار ماضی و این نخستین مرتبه نبود که روح الهی در ضمیر او به جنبش آمده، می خواست اورا از فساد و نابکاری نجات بخشد . »
11 - پس احساس کرد که در این لمحه یک بحران قطعی در وجدان او حادث شده، و روح اودر آن دقیقه چون وزنه ای می ماند که درست در وسط میزان ترازو قرار داشته باشد، که یک ذرۀ بسیار ریز و کوچک یک کفه را از کفۀ دیکر متمایل می سازد . در این دقیقۀ خطرناک و دقیق روح او متوجه به خدا شد، همان خدائی که دیروز حضور اورا در وجدان خویش احساس می کرد، و از او راهنمائی و هدایت می خواست . خداوند رحیم گویا دعای اورا اجابت کرد، و این کلمات بر زبانش جاری گردید . کاتیوشا من آمدم از تو استدعای عفو نمایم . به خواهش من جواب ندادی ! آیا مرا بخشیده ای ؟ آیا از گناه من درگذشته ای ؟
این کلمات با لهجۀ بسیار صادقانه و به وضعی بسیار ساده و طبیعی و صریح بر زبانش جاری شد . »
12 - هر کس در زندگی خود در صورتی بانجام کاری موفق می شود که آن کار را به جای خود مفید و مهم شناخته باشد . »
13 - امروز سراسر حوادث آن سفر و آن شکار دلپذیر، در مد نظر نیلیدوف جلوه گر شد . ولی از همه بالاتر احساس لطیفی که از آن عمل خیر در آن وقت از او ناشی شد و در وجدان ا تاثیر بسیار مطلوبی کرده و نیروی جسمانی و اورا تقویت ولذت بخشیده، آن بالا پوش کرکی ظریف، آن نسیم سرد لطیف که بر روی رخساره های او می وزید، آن قطعات برف که از فراز شاخسار درختان فرو می افتاد، آن نیروی جوانی، آن روح آرام و وجدان مطمئن، آن خون گرم بدن نیرومند، روح آزاد، نه اساس اندوهی در دل و نه نگرانی در خاطر، نه سرزنشی در ضمیر، نه بیمی نه تشویقی، همهر چیز روح پرور و همه چیز نشاط انگیز بود ! پس با خود گفت : آه دریغا که چه روزگار خوشی بود ! ولی حالا افسوس خدایا ! همه چیز دشوار ! همه چیز ناگوار !! »
14 - مدیر کل زندان نمی توانست وجدانا خود را در این کار معاف و مبری بداند، و از این که وجود او موجب آزار هم جنسان خود اوست، اینک در آن اطاق در باطن خجل و شرمنده است و از این رهگذر درون ضمیر خود احساس رنج و المی نهائی دارد . »
15 - نه تنها آلام و زجرهای این مصیبت زدگان تأثر انگیز است بلکه، خود این اعمال تا چه حد اساس آن روی عدم احترام انسانیت و بی ایمانی به خداوند متعال قرار گرفته ! و تا چه پایه این رفتار وحشت آور بر خلاف حق و منطق است ! تا چه درجه شرم آوراست که صدها تن افراد بی گناه را فقط به دلیل اینکه شناسنامه مطابق مقررات نظامنامه در دست ندارند، در چنین سیاه چال وحشتناکی حبس کنند . »
16 - آدمیان شبیه رودخانه هائی هستند که همۀ آنها از عنصر معلومی ترکیب شده اند، لکن بعضی از آنها گاهی عریض می شوند و گاهی تنگ، بعضی اوقات جریان آنها آرام و آهسته است وقت دیگر حرکت آنها تند و سریع، گاهی آب آنها سرد است و گاهی گرم، گاهی گل آلود گاهی روشن و پاک، انسان ها نیز هم چنانند هر فرد بشر در ذات و نهاد خود بذر تمام صفات خاصۀ بشری را کما بیش دارد و هر یک از آنها را در مواقعی گاهی ظاهر می کند . در یک وقت جنبه و یک صورت از نهاد خویش را جلوه گر می سازد، در عین حال باطن ذات و فطرت نهائی خود را در آن وقت مخفی نگه می دارد . یعنی از آنچه هست به صورت دیگری در می آید ! در بعضی افراد انسانی این تغییرات بصورت تند و سریع و با کمال خشونت ظاهر می شود، و در بعضی دیگر بطور بطئی و آهسته . »
17 - از این که با عزمی راسخ در برابر ادله و براهین ثابت مقاومت کرده و به تصمیم خود در فداکاری و بذل اموال خویش به منفعت رعایا چایداری نمود، در برابر وجدان خود احساس آرامش و خوشنودی می کرد، پس از اینکه دستور را صادر کرد از دفتر بیرون آمده، ساعتی در اراضی اطراف عمارت مشغول گردش شد . »
- آیا همیشه تصمیم او بهمین حال است ؟ آیا این افکار از روی واقع وطابق وجدان است ؟ شاید که این کار هارا برای تظاهر وریا می کنی ، که مردم از تو به میکی یاد کنند ؟ چون این سؤالات را با خود تکرار کرد، ناگزیر اعتراف نمود که گوش او هنوز به سخنان مردم است، و عقاید و آراء خلق تاثیر عظیم در تصمیمات او دارد . »
19 - اینک به صراحت راو وضوح تمام تکلیف خود را دانسته است ! حالا باید تمام مسائل مربوط به اصول عدالت و قضاوت و کیفر و پاداش را مطالعه کرده و تجربه نماید، و به عمق آنها پی برده آنچه که بر دیدۀ دیگران نا پدید است با چشم خود ببیند و معلوم سازد . نتیجۀ این روش چه باشد معلوم نیست، ولی معلوم است که او باید این تکلیف وجدانی را انجام دهد . پس از این عزیمت راسخ وتصمیم استوار که بر برج او استیلا یافت اورا از شادی و فرح مملو ساخت . »
20 - این جنگ های خونین چرا جهان را اشفته ساخت ؟ فائدۀ این زندگانی پر از جهل و بی خبری چیست ؟ کشف این راز ها و تحقیق در کار اسرار خداوند بیرون از حوصلۀ من است ! آنچه در خورد قدرت و نیروی من است فقط آنست که ارادۀ اورا چنان که به ضمیر من القا می شود بجا بیاورم بدون شک روح من آسایش خواهد یافت ، »
21 - غایت زندگی برای آن جوان در آغاز عمر خدمت به ابناء نوع بود و بس، نه فقط با قلم و گفتار، بلکه بقدم و کردار، و این وظیفۀ وجدانی را بوسیلۀ مشغلۀ دولتی می خواست انجام دهد . پس به محض این که تحصیلاتش پایان پذیرفت، تمام شعب مشاغل و امور را با قوای موهوب و مکتسب دقیقا در معرض نطالعه قرار داد، تا یکی را که از همه مناسب تر با افکارش باشد برگزیند، نخست بر آن بود که در آن دایرۀ وظیفه خدمت خود را به نحو احسن انجام دهد، ولی هر چند با کمال دقت و از روی نهایت امانت وظایف محوله را انجام می داد، باز در دل از کار خود راضی نبود و آسایش ضمیر و رضای وجدان اورا حاصل نمی شد . »
22 – بدیهی است وجدان سالم و ضمیر طاهر وی اورا از این امور بر خلاف صدق و راستی منع می کرد و آن را دروغ محض و ریای باطن می دانست . آمر وجدانی همواره اورا امر می نمود که در این نفاق و سالوس شرکت نکند، معذالک انجام این امر وجدانی مستم سعی و جهد بسیار بود، زیرا - علاوه بر مبارزه و کشمکش دائم با اطرافیان و نزدیکان خود لازم بود که سرار وضع زندگی خود را هم واژگون سازد و از شغل و مقام خود بکلی دست بردارد و این کار و مشغله را که بمنظور خدمت به نوع و به ملت انجام وظیفه پیش گرفته بود قربانی احساسات وجدانی کند، و راهی جدید در پیش بگیرد . ولی به حکم فشار احتیاجات زندگی این جوان با وجدان عاقبت نا گزیر شد که اندک اندک از راه صراحت و صداقت انحراف حاصل کرده و خرد خرد به دروغ و ریا عادت کند، و بالاخره تدریجا از خطائی کوچک و گاهی اندک به ریائی عظیم و نفاقی فاحش بیافتد . » ( نویسنده : کسی که ذاتا دارای اصالت ذاتی پاکی است، محال است که ناملایمات اورا کژ سازد )
23 - عاقبت به این نتیجه رسید که این مبادی دینی و تعالیم مذهبی تا حدی لازم و صحیح است، همان تعالیمی که عقل او آنهارا مردود می دانست، به حکم ضرورت آنرا مجاز شمرد، زیرا - بدون معتقدات مذهبی زندگانی وی دچار مشکلات بسیار می گشت و با قبول آنها آن مشکلات فورا حل می شد . و پس برای اثبات این فکر بیک رشته سلسله و مغالطه نیز گردن نهاد از این قبیل که :
عقل یک فرد انسان برای کشف حقیقت کافی نیست و حقیقت جز بر مجموع افراد جوامع بشری ظاهر نمی شود، تنها وسیلۀ کسب حقیقت الهام نهائی است والهام فقط وسیلۀ کلیسا امکان پذیر است ! و غیره و غیره . »
24 - درست چیزی که به خاطر دارم، آن بود که در اثنای استنطاق صاحب منصب ژاندارم بمن سیگاری داد . گویا می دانست که افراد بشر عادت بکشیدن سیگار دارند . چرا نمی انست که افراد بشر هم آزادی را دوست دارند ؟ چرا مرا اینطور بی رحمانه از دتمام عزیزان خود دور کرده ؟ نسیم آزادی را بر روی من بسته اند ؟ مانند یک حیوان وحشی در قفسی آهنی حبس کرده اند ؟ بنابراین نمی شود صبر کرد، اگر تا آن روز آدمی به خدا و عدالت انسانی ایمان داشت، و به محبت ابناء بشر معتقد بوده بعد از این دیگر این ایمان و اعتقاد ابدا وجود نداشت . از آن تاریخ جز بغض و کینه چیز دیگری در دل من باقی نمانده است . »
25 – با خود گفت : آری آثار حیوانیت در انسانیت بسیار است، وقتی انسان به مقام طهارت و تقوی می رسد، و وارد زندگانی پاک اخلاقی می شود، می خواهد آن آثار ناپسند را محو کند و از خود دور سازد . وقتی که قوای بهیمی و سیعی در زیر پرده های نفاق آمیز که بر آنها نام عواطف شاعرانه با حب جمال نهاده اند خود را پنهان می کند و اورا به اطاعت از آن قوا امر می نماید همینکه در برابر آنها تسلیم شد و مقهور سرپنجۀ ائ گشت، دیگر فرقی میان خوب و بد و پاک و نا پاک نخواهد گذاشت، وجود سراپا حیوان می شود، بلکه پست تر از حیوان ! این است منتهای بدیختی و شقاوت ! »
26 - سخن تورو نویسندۀ آمریکائی اورا بیاد آمد که گفته است :
در مملکتی که خرید و فروش غلام و کنیز معمول است و قانون آن را مجاز می شمارد بهترین مکان برای برای آدم درست و شریف همان زندان است و بس . »
27 - بگذار او مطابق وجدان خودش رفتار کند ! بسیار خوب ! اگر او با پزشک داستانی داشته بگذار باشد . این تکلیف اوست، خود داند، تکلیف من آنست که مطابق امر وجدان خودم رفتار کنم ! وجدان من از من می طلبد که برای کفارۀ گناه خود آزادی خود را قربانی نمایم . تصمیم من بر زندگانی با او در حقیقت جز یک عروسی مصنوعی ظاهری چیز دیگری نیست . هر جا اورا ببرند من به دنبال او خواهم رفت . »
28 - ایگناتی فرویج با لهجۀ قطعی و آمرانه گفت : ولی حق مالکیت جزء طبیعت ذاتی انسان است، بدون این حق هیچ میل و رغبتی بکار کردن و محصول برداشتن از زمین برای انسان باقی نمی ماند . اگر آنرا لغو کنند ما به حال توحش بدوی برمی گردیم . این سخن همان استدلال قدیمی و نظر معهود است که برای اثبات حق مالکیت استدلال می کنند . و آن را برهان غیر قابل نقضی می دانند . و از روی احساس و غریزۀ تملک ارضی ناشی شده و پایۀ مالکیت مالکیت را گذارده است . و اینک آقای ایگناتی فرویج همان نظریه را تکرار می نمود . »
29 - چون هر دو زن از هوا و هوسها و لذائذ جسمانی رو گردان بودند، و از شهوت جنسی متنفر، از این سبب یک نوع وحدت و قرابت فکری ما بین آنان ایجاد گردید . هر چند یکی علاقۀ را از آن جهت مکروه می پنداشت که طعم آثار و نتائج شوم آن را چشیده بود . و دیگری هنوز احساس نمی کرد و آن را عملی لغو و نا مفهوم می شمرد،و برای شأن و مقام انسانیت نا شایست و نا پسند می دانست . »
گوئی مفاد این کلام بود که گفته اند :
پاکیزه روی را چو بوَد پاک دامنی تاریکی از وجود بشوید به روشنی !
امیدوارم تمام ن عالم را فرا گیرد تا نسل پاک آنان جهان را از آلودگی زداید آمین !
30 - نزد بسیاری و در اغلب موارد، قوۀ تفکر یک بازی عقلائی است که انسان آن را بر حسب ادراک خود بکار می اندازد، مانند چرخی که در خط دوران خود دور می زند . قسمتی در اثر محرک خارجی است، و قسمتی در نتیجۀ حرکت استمراری خود اوست . هم چنین غالب مردم نیز در کارهای خود بعضی منفعل ار افکار دیگران و عادات یا آداب و رسوم دنیای خارج می باشند و بعضی دیگر تابع فکر و رای خویش هستند . یعنی قوۀ محرکۀ اصلی آفعال آنها ارادۀ خودشان است . و همواره مطیع اوامری هستند که آمر وجدان به آنها املاء می کند . عقاید و آرائ دیگران را به ندرت و تنها وقتی قبول می کنند که آن را به دقت بسنجند و با ترازوی وجدان وزن کرده باشند . »
31 - هم در شدت گرما، و هم در وسط راه پرگرد و غبار که زنجیرهای آهنی را بر زمین می کشیدند و می رفتند . هم در اثنای توقف در ایستگاه ها که در آنجا علنا اعمالی از قبائح و منکرات مرتکب می شدند، با این همه هر وقت که با آن جماعت و محیط آنها تماسی از نو و مشاهده می کرد که توجه آن جماعت به سوی او معطوف است، فوری بر او عاطفه ای از خجلت و حیا واحساسی از تأثر وجدانی عارض می شد . خود را نسبت به آن مقصر می شمرد، از همه بدتر این که بر این دو احساس شرم و حیای نفسانی و خجلت وجدانی یک احساس دیگری نیز اضافه می شد، و آن عبارت بود از وحشت و ترس آمیخته به نفرت و انزجار . »
32 – لباس کثیف مخصوصی به تن آنها می کنند، زنجیر به پای آنها می بندند : یعنی در حقیقت از تمام آثار و ظواهر یک زندگی درست و شرافت مندانه آنها را محروم می سازند ! چرا ؟ برای آنکه از افکار عالیه واز عزت نفس واز سایر احساسات شریفه آنان نگرانند . »
33 - نیلیدوف : چطور ؟ چرا شما را تعقیب می کنند ؟
پیر مرد : آری همان طور که وقتی مسیح را تعقیب می کردند، مرا هم به همان روش عذاب و آزار میدهند، مرا می گیرند به محاکم می کشانند، کشیش ها عقاید مرا تفتیش می کنند، همانطور که مسیح را قضات یهود و فریسیان داوری می کردند تا اینکه عاقبت مرا در تیمارستان نگاه داشتند، ولی هیچ کاری در بارۀ من نتوانستند بکنند . زیرا – من آزاد و آزاده ام . »
34 – نیلیدوف اکنون بخوبی فهمید و دانست که اگر هیأت جامعۀ انسانی عموما و سازمان های اجتماعی خصوصا باقی و پایدار مانده اند، نه در اثر وجود این دستگاه جزا و کیفر است که به لباس مأموریت رسمی و به عنوان قضاوت است که افراد همانند خود را محکوم کرده اند . بلکه از آن سبب است که با وجود همۀ این قساوت ها و جنایات و بر خلاف این راه ضلالت که قرن هاست پیموده اند، هنوز در دل افراد بشر اثری از محبت و رحم نسبت به سایر هم نوعان باقی مانده است . »
35 - اکنون دانست و یقین کرد که انسان اگر این اوامر الهی را اطاعت و عمل کند، نه تنها به عالیترین درجۀ سعادت و نیک بختی خواهد رسید . بلکه بر او یقین شد که تکلیف هر فرد انسانی همین است که این دستور ها را رعایت و بر طبق آن زندگانی کند و یگانه دلیل وجود حیات انسان در انجام همین اوامر است و لا غیر . چنانکه سر موئی از آن تخلف کند، هر آینه کیفر وسزای آن را فورا خواهد دید ، این است خلاصۀ تعالیم عیسی و همین معانی در مثل ( دهقانان در تابستان ) نیز به طور وضوح و با بیان قوی نمایان است، چه آن دهقانان همچو می پنداشتند که آن باغ انگورمتعلق به صاحب آن که در آنجا آنها را به مزد گرفته نیست، بلکه ملک طلق خود آن بهرۀ آنها ست، و شغل وظیفۀ یگانۀ آنها آنست که در آن باغ به خوشی بخورند و بیاشامند و از صاحب آن غافل نشسته، و وجود اورا فراموش کنند، و تکالیفی که نسبت به او بر عهده دارند، به گشۀ نسیان افکنند، پس نیلیدوف با خود گفت : آزی ما نیز مانند آنان رفتار می کنیم و جاهلانه مطمئن شده ایم که ما صاحب و اختیار دار باغ وجود خود هستیم، در حالی که آن باغ را بما داده اند که آن را تربیت کنیم، و میوه های لذیذ بر گیریم، آه که چقدر جاهل و نادان هستیم ! آری این که ما را به این دنیای دون آورده اند، نیست مگر بر حسب ارادۀ قادری بصیر که برای کاری و مصلحتی آفریده است . مانند همان کارگری که کاربرمای خود را فراموش کرده، ما نیز آفریدگار خود رارفراموش نموده و معتقد شده ایم که فقط باید برای لذت و خوشی زندگانی کنیم . از این رو ما را مانند همان کارگران فراموش کار تنبیه می کنند . ارادۀ ان کارفرمای قادر حکیم در این احکام ظاهر است . ما اگر احکام اورا کاملا اطاعت و اجرا کنیم، آنوقت است که ملکوت الهی بر روی زمین آشکار خواهد شد، و آنوقت است که انسان به منتهای درجۀ سعادت و کمال و نیکبختی خود خواهد رسید ! پس باید در طلب ملکوت الهی برآمد، و حقیقت را جستجو کرد تا خداوند آن را چندین برابر بما عنایت فرماید .
آری ما خوشی و سعادت را می طلبیم، ولی بدین روش که می رویم آن را هر گز بدست نخواهیم آورد . پس این جاست که وظیفۀ حیات من در گذشته به پایان رسیده، و باید زندگانی نوینی را آغاز کنم . »
» , ,وجدان ,اورا ,؟ ,نا ,خود را ,که در ,و از ,است که ,آن را


درباره این سایت